بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > saeedtiger

نکات

ارزیابی : 4 رای , 5.00 متوسط .

when saied was not saied:origine

درخواست "when saied was not saied:origine" به Digg درخواست "when saied was not saied:origine" به del.icio.us درخواست "when saied was not saied:origine" به StumbleUpon درخواست "when saied was not saied:origine" به Google
ارسال Thursday 21 January 2010 در 09:32PM توسط saeedtiger

تنها تو خونه مثه همیشه داشتم اتاقارو متر میکردم رسیدم کناره پنجره قاب عکس بابا رو دیدم مثه همیشه مامان نزاشته بود یه ذره گرد و غبارم روش بمونه چشام و بستم و به فکر فرو رفتم فکرای زیاد جالبی نبود بغض شینمو فشار میداد اشک راه خودشه از پیچ و خم پلکام پیدا کردو سمت گونه هام غلطید زیاد تو حاشیه نمیرم اصل مطلب: یکم خاطره تو خاطره میشه که دیگه شرمنده
26-8-1384:بندرعباس خونه ی ما
همه رفته بودن عیادت بابا بیمارستان جز من از وقتی مریض شده بود از بیمارستانا حالم بد میشد برا همین طبق معمول داشتم تو خونه ول می چرخیدم نمی دونم چرا اما خیلی نگران بودم حسه بدی اومد همشبه یاده بابام بود اون آقای تو پره با چذبه از منم لاغر تر شده بود جز پوست استخون چیزی ازش نمونده بود بک ماهی میشد که ندیده ببودمش دلم براش تنگ شده بود یه هو یاده 3 ساله پیش اقتادم روزی که بابام قصد رفتن به یزد کرد چون فکر میکرد پوکی استخون داره اما............... اون خنده ها اون غر زدنا. کی فکرشو میکرد تو یه مسافرت به غم و اندوه تبدیل شه آخرین باری که باش خدا فظی کردم اون روز بود دیگه هر وقت که میرفت دلم آروم نمیشدکه خدا فظی کنم هر بار که از شیمی درمانی میومد ضعیف تر وضعیف تر و امیدش کمتر میشد خیلی برام سخت بود هیچ وقت درست نمی دیدمش هر بار که میومد خونه عمه ها و بقیه فامیل میومدن خونه یجوری دلم براش تنگ شده بود آخه فرصتی برا بودن باش نداشتم چند وقتی بود رابطم با بابام خوب نبود آخه هیجوقت نمی زاشت تنها برم خونه همیشه مراقب دوستام بود یجورایی شاید این حسه مردم گریزی من برا همون باشه اما میدونستم که به فکرمه هر بار که کاره خیلی بدی میکردم کتک می خوردم اما خوش حال بودم قبلا دلیلش رو نمی دونستم اما حالا می فهمیدم چون یکی بود که بام باشه اما الان که درکش کرده بودم یه بابای کچل جلوم بود که همیشه یه تشت پر خون بقلش بود هر شکلی که بود دوسش داشتم اما نمی تونستم نگاهاشو تحمل کنم نگاه با افسوسی که به بچه هاش میکرد خیلی زجرم میداد وقتی که خنده ی تلخی رو لباش میاورد و میگفت سعید مراقب خواهرات باش اما امروز نیاورده بودنش خونه از تهران که اومده بود یه راست برده بودنش بیمارستان قدمامو برداشتم دورا دوره خونه رو گشتم خونه وقت دره اصلیش نصب بود کابینتاش هنوز وصل نشده ببود نما هم نداشت اما بابام دئست داشت تو این خونه باشه میگفت از خونه قبلیمون اصلا خوشش نمیاد با این که نیمه کاره بود اومده بودیم اینجا میگفت حداقل روزای آخر عمرش رو اینجا باشه یاده مامانم افتادم که همیشه باهاش بود بابام مثله یه شمع میسوخت و مامان هم مثل پروانه دورش بود
یهو دلم لرزید گریم گرفت رو کردم به خدا:
-خدا میدونم پسر خوبی نیستم میدونم بنده پاکی نیستم همیشه ازت چیزای باور کردنی خواستم اما این دفعه بابامو فقط می خوام میتونی بهم برش گردونی میتونی خوبش کنی؟؟چیزه زیادی نیست خدا الان اونو ازم نگیر باشه؟؟؟ببین خدا قولمیدم بچه خوبی باشم....
بغضم ترکید حرفم گم شد حسه از دست دادن چیزی رو در وجودم احساس کردم یهو همه چیز آروم شد خیلی آروم اونقد که داشتم احساسه سبکی میکردم حس کردم حاله بابام خوبه نمیدونم چرا از خدا تشکر کردم
رفتم جلو پنجره نیم ساعتی بود که حسه خوبی داشتم که یهو .............
صدایی جیغ تو کوچه پیچیده بود صدای خواهرم بود با سرعت داشتم خودمو رسوندم تو کوچه داییم خواهرمو از تو ماشین پیاده کرد کبود بود بم گفت ببرش تو هول کرده بودم یهم خواهرم گفت:
-سعید بابا مرد............................................ ................
الان 4 سال میگذره پنج شنبه هست و من هنوز پشت همون پنجره یاد روزهای قدیم رو میکنم دیگه گریم نمیگیره تنها قطرات اشکه که شده هو خونه ی تنهاییام و گونه امو قلقلک میده صدای آیفن بلند ش اشکامو پاک کردمو رفتم درو وا کنم مامانم اینا از بهشت زهرا اومدن خندیدم سعید تو از بهشت زهرا هم بدت میاد.
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 14517 نظرات 3 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 3

نظرات

  1. Old Comment
    نشان negar66
    سعيد ممنونم ازت
    ارسال Thursday 21 January 2010 در 09:55PM توسط negar66 negar66 حاضر نيست
  2. Old Comment
    نشان ستاره ی قطبی
    سخته وحشتناک سخته...میفهمم.نکشیدم اما میفهمم.منم دارم گریه میکنم.دست خودم نیس از وختی با یه یکی اشناشدم که درداش اندازه ی اندازه ی نمیدونم چی بگمه دردای تو رم می فهمم.دردای اون خیلی بیشتر از توه سعید.مواظب خودت باش.بابا همیشه کنارته هیچ وخ تنهات نمیذاره.هیچ وخ هیچ وخ....
    ارسال Thursday 21 January 2010 در 10:03PM توسط ستاره ی قطبی ستاره ی قطبی حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان history
    نمی دونم چی بگم
    ایکاش نخونده بودم ....خیلی حالم خراب شد
    دوست دارم گریه کنم و همین الانم بغضم نمی زاره ادامه بدم
    ارسال Friday 22 January 2010 در 10:39AM توسط history history حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 02:32AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند