بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > Mehman

نکات

ارزیابی این نوشته

اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است

درخواست "اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است" به Digg درخواست "اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است" به del.icio.us درخواست "اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است" به StumbleUpon درخواست "اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است" به Google
ارسال Tuesday 15 September 2009 در 12:51AM توسط Mehman
بروز شده توسط Tuesday 15 September 2009 در 12:56AM توسط Mehman

به نام خدا

سلطان خوبان
اين راتازگيها فهميدم،وقتي نيازي به بزرگي پيداميشه تازه بزرگي اونمايان ميشه.
اين راموقعي فهميدم كه گره بسته اي در زندگي ام پيدا شدوهمان موقع آقاامام رضا من را طلبيدند. همسرم مدتها بودكه بيكاربودبه هر دري زديم اما كسي آنقدربزرگمردنبودكه دري را بگشايد.
از همين رومن وهمسرم راهي مشهدشديم براي پابوس آقاوطلب شغلي آبرومند.
هركس كه فهميد من مشهدم از پيامك وتلفن دريغ نكردوهمه ازمن ميخواستندكه دعايشان كنم.
درشگفت بودم كه اگراين دوستان را ياد كنم آيا نوبت به خودم هم مي رسد آخه منم التماس دعاداشتم.
خلاصه تا مشهد كلي با خودم درگير بودم كه چطور همه را دعا كنم طوري كه همه را ياد كنم وكسي را از قلم نياندازم ودرثاني خودم هم مرادومطلبم را بگيرم.
درراه سفرباخودم ميگفتم جداي ازوجودآقاكه بركتي به شهرمشهد داده،مگه آسمون مشهدمثل همه جاي دنياهمين رنگ نيست پس چرا اجابت اينجااينقدرسريع است.
موقع ورود به شهرمقدس مشهداولين كاري كه كردم خيره به آسمان ماندم اما تفاوتي نديدم مثل آسمون شهر خودمان بود آبيه بي كران پس حتما آسمان حرم تفاوتي داشت.
اولين كاري كه بعدازاستقراردرزائرسراكرديم روانه شدن بسوي حرم بود.احساس هيجان وشعف زيادي داشتم همسرم هم همين طور وقتي كه گنبدطلايي وزردرنگ را در فاصله كمي از خودم ديدم بغض كردم واشك ناخودآگاه در چشمانم جمع شد.
چراشونميدونم اما دلم ميخواست كلي گريه كنم مثل كودكي كه مادرش را پس از مدتها دوري ديده ومي خواهد به آغوشش پركشد.

تصميم گرفتم كه از همسرم بخواهم كه من را تنها بگذارد تا به حال خودم باشم،وقتي رويم را به او برگرداندم ديدم كه نه تنها او بلكه هر كسي كه در اطراف من بود اشك مي ريخت وبي توجه به اطرافش به سوي درب ورودي روان ميشد.
من هم اين كار را كردم وخودم را به موجي از مردم كه باسرعت زيباووصف ناپذيري جاري بودن،سپردم.

همه ازخودبيخودبودندوهركسي مشغول عرض ارادت،از اين همه جمعيت به وجدآمده بودم جلو را خوب نمي ديدم دست برشانه كسي كه جلويم بودزدم وروي انگشتان پايم ايستادم تا جلو را خوب ببينم،كه ناگهان كسي دست بر شانه هاي من گذاشت سربرگرداندم ديدم كه دستي هم بر شانه هاي او فرود آمدوناگهان همه دست بر شانه هاي هم وارد صحن شديم .
گويي اين موج نمي خواست مرا به حال خودم رهاكند.نگاهم را به گنبد طلايي دوختم باورنكردني بودآسمان چقدرنزديك بودگويي كه به زمين چسبيده بودبه ناگاه فردجلويي من سبكبال به بالا رفت من هم احساس سبكي كردم وهمه چنان بي وزن شديم كه در هوا به رقص درآمديم ودستمان به آسمان ميرسيدصداي استقاثه بودكه سينه آسمان را ميشكافت.
من هم فرياد زدم،دادكشيدم،يا امام رضا امام رضاگفتم اشك ريختم وديدم كه از شكاف آسمان پرنده ايي به سوي ماشتافت يكي از ميان جمعمان دادزدكه مرغ آمين آمدالتماس دعا.
مرغ آمين كسي را نشانه مي گرفت وبسويش ميرفت وقتي كه از او چيزي را مي گرفت،سريع اوج مي گرفت.شروع كردم به دست وپا زدن كه متوجه من هم شوداما او نگاهش جاي ديگري بودبناگاه دادزدم كه خدايا به آبروي اين امام همام مرادهمه ملتمسين به من را بده .

كه مرغ آمين سرش را بسوي من چرخاند،از هيبتش ترسيدم خواستم عقب بروم كه او با سرعتي فوق العاده وارد سينه راست من شد واز قلبم خارج شد.من كه بار امانت ملتمسين را سپرده بودم سبك شدم وبه زمين افتادم.
حس عجيبي بود كه مرا فقط به گريه وامي داشت،خوشحال بودم كه دين عزيزانم را اداكرده بودم.اما خودم رافراموش كرده بودم.

جمعمان بهم ريخت وهر كس به طرفي شتافت،من هم به سوي ضريح رفتم در راه آشنايانم را مي ديدم تعجب كردم كه آنها هم اينجا هستند.
وقتي بسويشان مي رفتم داخل جمعيت گم مي شدند.در هاله اي ازاين اتفاقات وارد حرم شدم.خواستم كه به ضريح دست بزنم اماشلوغي اش مرا مي ترساند،از همان دور سلام كردم:
السلام عليك يا علي بن موسي رضاالمرتضي.
ناگاه ندايي درگوشم پيچيد:السلام عليك يا خليفه الله.
وجمعيت جلوي ضريح گشوده شدند ومن وارد اين سيل بي نهايت شدم وخودم را به موج عاشقان دلباخته سپردم گاهي عقب وگاهي جلو،گاهي راست وگاهي چپ.تااينكه دستم در ضريح گره خورد،خودم را به ضريح چسباندم وبوييدمش چه عطري،هزارباراز عطرهاي ما خوشبوتر،ميشد آن را با همه وجودبلعيد.دوباره جمع من را به عقب فرستاد وكسي ديگري را به داخل كشاند.
كلي زيارت ودعادر خلوت دلم كردم،جرعه اي از آب سقاخانه براي شفانوشيدم آبي كه هيچ وقت سيرابم نكردفقط تشنه ترشدم.
پنجره فولادي را بوسيدم ودر ايوان طلا نماز خواندم.
وبعدبالجبارحرم را ترك كردم.
وقتي به زائرسرابرگشتم همسرم را ديدم اوهم تازه رسيده بود زيارت قبول گفتيم.به او گفتم كه چه اتفاقاتي براي من افتاد،اما او فقط اشك مي ريخت وميگفت مثل من.

بعدگفتم كه خيلي از دوستانمون را ديدم كه در حرم بودند ولي محل من نميگذاشتندهمسرم با اشك در چشمانش خنديد وگفت آنها كساني اند كه اصل مطلب را راهي حرم كردند،دلشان را واذن دخول گرفتندنه مثل من كه جسمم در حرم بود.
بعدزدم زير گريه وگفتم كه من يادم رفت براي خودمون دعا كنم همش حواسم به التماس دعاي ديگران بودوالان عذاب وجدان دارم.همسرم گفت كه مگه عزيزانت را دعا نكردي؟گفتم چرا.
گفت خوب مگه دعاي عزيزانت چه بوده جزعنايت آقابه تو براي تشكر،فقط به اين خاطركه اونها را ياد كردي،امام همه اينها را ميبيند.

اينجاهمه چيز حساب كتاب دارد.
گفتم اينها رو از كجا ميدوني؟مطمئني؟
خنديدوگفت:همه اين اتفاقات براي من هم افتاد،سوالاتم رااز يكي خادم آقا پرسيدم واوبا خضوع كامل جوابم را داد.
اما من نخنديدم فقط اشك ريختم به خاطر اين همه لطف آقا وبيخبري من.
در همان موقع تلفن همراه همسرم زنگ خورد،صدايي آن سوي گوشي گفت هنوز دنبال كارهستي؟
يعني با اين سرعت ميشه به اجابت رسيد؟يكي جواب منو بده،يعني ميشه؟
عزيزم:
اينجا آسمان به زمين خيلي نزديك است.
اينجاآسمانيان با زمينيان دلدادگي دارند.
اينجا راحت مي توان اوج گرفت،براي زيارت حتماغباربالهايت رابگير.
اينجا تكه اي از بهشت است.
اينجاازخودبي خودي اما از ملتمسين باخبري.
اينجاحرم آقا امام علي بن موسي است،بفرما.
همين الان اگه دلت راهي شده نيت كن،التماس دعا.

نويسنده:م.دريا

بر گرفته از سایت آستان قدس رضوی
http://www.aqrazavi.org
نمايشها 15879 نظرات 2 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 2

نظرات

  1. Old Comment
    نشان maryam57s
    سلام . متن بسیار تاثیر گذاری بود که دلم پرکشید برای زیارت غريب الغربا

    سلام مولاي من...... هزاران هزار گل عشق را در زورق جانم با روبان شيفتگي و شيدايي تزئين مي کنم ونثار وجود قابل تقدس و نازنينت.... صاحب سرزمين طوس ...... هربار که آمدم حرمت و به ستونهاي محکم عاشقانه ات تکيه زدم ، نگاه پرخواهشم را ملتمسانه و غمگنانه به شبکه هاي ضريح مهربانيت دوختم ، مرواريد اشک اشتياق را برگونه هاي بي تاب و بيقرارم جاري ساختم و کبوتر راه گم کرده دلم را بدنبال کبوتران ره يافته بارگاهت روانه کردم ... خواستم سند دلم را بنامت بزنم اما .....فرصت نشد !!!
    محبوب من .....هربار که بغض سنگين نياز، تارهاي حنجره ام را مرتعش ساخت ، زمزمه هاي دلدادگي سرداده نواي يا رضا را ساز کرد ، هر بار که ضرب عشق بر ضربان دل و قلبم زد و چشمانم به باران دلتنگي نشست .... خواستم خانه دلم فقط و فقط از آن تو باشد افسوس ..... فرصت نشد !!!
    اي ريسمان باورهاي حقيقت ..... هربار که دلتنگ دلتنگ شدم ، ابرغم مهمان چشمانم شد و بارش را آغاز نمود ،در غريبستان دلم هواي تو را کردم . پنجره دل تاريکم را به سمت قبه و بارگاه ملکوتي و روح افزايت ، به سمت نورانيت تو که غريب آشنايي گشودم ، روشنايي حرمت و نسيم دل آويز و آرام بخش محبتت روحم را نوازش داد ، فضاي آلوده درونم را با هواي معنوي و دل انگيزت پاک کردم ، خواستم آلوده اش نسازم اما دنيا نگذاشت و بازهم ......فرصت نشد !!!
    تماميت عشق و صفا ..... خواستم درکهکشان عشقت ، ستاره هاي فروزان معرفتت را بچينم و سبد وجودم را ازگلواژه هاي ايمان پرکنم و درونم را با چلچراغ نام و يادت چراغاني کنم .. اما ......... فرصت نشد !!!
    و اينک مولای من ... پرستوي دلم ميل پرواز به رواق ملکوتي ات را دارد ... آيا مسير رسيدن به خودت را .... نشانم مي دهي ؟؟ مي خواهم خاک محضرت را طوطياي چشمان ناقابلم کنم و در حريم خلوتت مستانه ، زمزمه شورانگيز عاشقي و رهايي را سر دهم .. آيا مولاي من ...چراغ راهم .... مي شوي ؟؟
    مي خواهم خويش را به پنجره پولاد مهرباني و مروتت بياويزم و بند دل شکسته ام را گره بزنم به صداقت و بزرگي و شرافتت و عقيق سرخ نيايش را تقديمت کنم . آهوي سرگشته کوچه هاي غربت و دلدادگي ام .... آيا ضمانت دلم را ..........مي پذيري ؟؟
    مالک قلبم ... آيا قفل قلبم را با کليد شفاعت و مهربانيت مي گشايي ؟؟آيا رخصت مي دهي در حالي که دل به تو سپردم گره محبتم به تو را پاره کنم و دوباره پيوند بزنم ، شايد به تو نزديکتر شوم .. آيا مي خواني و مي پذيري ام ؟؟ و آيا اينبار فرصت مي شود ؟؟؟

    انشاءالله که زودتر مرا هم بطلبی تا به پابوست بیایم

    التماس دعا


    ارسال Tuesday 15 September 2009 در 06:35AM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  2. Old Comment
    نشان Mehman
    انشاءالله که نزدیک است
    محتاج به دعا
    ارسال Wednesday 16 September 2009 در 08:54PM توسط Mehman Mehman حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 10:29PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند