بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
جنابhosyn اتفاقا شما هاهستید که بندگان خداوند را به درجه خدایی می رسانید وگر نه پیامبران و اولیای الهی روحشونم از مقامی که به آنها می دهید آگاهی ندارند ؟

مگر محاوره عیسی با خداوند رانشنیده ای که خداوند می گویند تو گفتی من ومادرم را همچون دو خدا من دون الله بپرستید ؟

ولی می بینیم که عیسی می گوید که چنین چیزی نگفته ودر ادامه اعتراف می کند تادرمیانشان بودم گواه برآنها بودم وپس از اینکه مردم خودبرآنها گواه بودی

پس می بینیم می شود پیامبران هم من دون الله قرارداد ؟

همانطور که شما علی را فرمانروای هستی میدانید در صورتی که هیچ دلیلی از جانب خداوند برای ادعای خود ندارید و خداوند فرمانروایی هستی را فقط و فقط در اختیار خود می داند و می گویند در فرمانروایی شریکی ندارد اگر شما علی را من دون الله قرار ندادید در فرمانروایی هستی پس چکار کردید ؟
ویا مقام حاکم روز قیامت برای علی

قسیم جهنم وبهشت و...
خدای نازل کننده قرآن که آشکارتر این کار را کرده و خودش هم خبر داده:

فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین


فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ (29)سوره مبارکه بقره

فبهت الذی کفر
"

3 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته

وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿۸۳﴾

و چون خبرى [حاكى] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد انتشارش دهند و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند قطعا از ميان آنان كسانى‏ اند كه [مى‏ توانند درست و نادرست] آن را دريابند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود مسلما جز [شمار] اندكى از شيطان پيروى میکرديد (۸۳)ترجمه فولادوند

مگر نمی گوئید اولی الامر ائمه هستند
چون دراین زمان ما خبرى [حاكى] از ايمن اگر خبری از پیروزی یا شکست به ما رسید چطور باید این خبری را به آنها بازگردانیم

مثلا می شنوین که مردم می گویند دشمن می خواهد شهرهارا بمباران کند برطبق آیه چگونه باید از ائمه بپرسیم که آیا این خبر صحیح است یا نه ؟
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
وقتی بخواهند عقیده ای را به زور به قرآن تحمیل کنند بهتراز این نمی توانند پاسخ بدهند .
وقتی جواب رو نمی فهمی باید اینطور بگی تا بوهم خودت کم نیاری

مردی سوال کن تا از ایات قرانی که کافر بهش هستی برات ثابت کنم

منتهی فرار بجلو بهترین راه
بله امیرالمومنین امام حسن وامام حسین بودنند


امام زمان علیه السلام و لازم نیست خبر بهش برسه

وقتی حرف می زنی قبل از اینکه خودت بشنوی او ومی شنود ومی بیند چون عین الله الناظر واذن الله وسمع الله است

واقرب الینا من حبل الورید هستند

منافق مزدور چرا دلیل از قران کریم (که منکریشی )نمی خای از من
"

3 ساعت پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
" يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۰۹﴾مائده
[ياد كن] روزى را كه خدا پيامبران را گرد مى ‏آورد پس مى‏ فرمايد چه پاسخى به شما داده شد مى‏ گويند ما را هيچ دانشى نيست تويى كه داناى رازهاى نهانى (۱۰۹)

اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿۳۱﴾
اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند با آنكه مامور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست منزه است او از آنچه [با وى] شريك مى‏ گردانند (۳۱)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿۳۴﴾
توبه
اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد بسيارى از دانشمندان يهود و راهبان اموال مردم را به ناروا مى ‏خورند و [آنان را] از راه خدا باز مى دارند و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى كنند و آن را در راه خدا هزينه نمى كنند ايشان را از عذابى دردناك خبر ده (۳۴)
"

8 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا حسین پاسخ داد.
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 سرنگار جدیدی با عنوان رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف وشهادت ابن عفیف ساخت
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار حسین صلوات الله وسلام الله علیه پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار جنةالماوی وفردوس اعلی پرتوی از خاک کربلای توست یا حسین پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r

لعنهم الله خذلهم الله

لعنت ازلی وابدی خداوند متعال بر اولاد بغایا ومعادن الابن
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
لعنهم الله خذلهم الله اولاد بغایا ومعادن الابن رو
"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
یا علی
الْحَمْدُلِله الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلامُ
یا محمد یا رسول الله
یا حسین

رسواسازی ابن زیاد لعنه الله توسط عبد الله بن عفیف قدس الله روحه الشریف از جانبازان رکاب امیر المومنین در صفین و جمل
و شهادت او در راه دفاع از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله


سید بن طاووس رضوان الله علیه عالم بزرگ شیعه و ابن اعثم کوفی از علمای اهل تسنن روایت کرده‌اند:

ابن زیاد لعنه الله، پس از آن که بر بالای منبر رفت، حمد و ستایش خداوند را به جای آورد و در قسمتی از سخنان خود چنین گفت:
حمد و ستایش خداوندی را که حق و طرفداران خود را آشکار کرد و یار و یاور امیر مومنان ( یزید لعنه الله) و یارانش بود و سبب کشته شدن دروغگو و دروغگوزاده شد.

پیش از آن که ابن زیاد به سخنان خود ادامه دهد، عبد الله بن عفیف، یکی از مردان نیک و پارسای شیعه که نابینا بود و یکی از چشمان خود را در جنگ جمل و دیگری را در جنگ صفین از دست داده بود و تمام طول روز را از صبح تا شب در مسجد کوفه نماز می‌خواند از جای خود برخاست و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

ای پسر مرجانه، کسی جز تو و پدرت و یزید و پدرش، دروغگو و دروغگوزاده نیست. ای دشمن خدا، تو فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل می‌رسانی و سپس بر بالای منبر می‌روی و این حرف‌های بیهوده را تحویل مسلمانان می‌دهی؟

ابن زیاد، پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و فریاد زد: آن کسی که این سخنان را به زبان آورد کیست؟

عبد الله پاسخ داد: ای دشمن خدا، من هستم عبد الله بن عفيف. تو فرزند پاکی را که آنان توسط خداوند از هر نوع پلیدی دور مانده‌اند به قتل می رسانی و نام خود را هم مسلمان می‌گذاری؟ وای از این مصیبت! کجا هستند فرزندان مهاجران و انصار که انتقام اهل بیت پیامبر را از تو و یزید ناپاک و سرکش و و لعین فرزند لعین ( معاویه ) که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن و نفرین شده‌اید را بگیرد؟

این سخنان، ابن زیاد را بسیار خشمگین کرد؛ در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده بود دستور داد: او را پیش من بیاورید. محافظان و ماموران از هر طرف به او حمله کردند تا دستگیرش کنند. اما او توانست به کمک بزرگان طایفه ازد و پسرعموهای خود از دست ماموران نجات یابد و به منزلش پناه برد. ابن زیاد لعنه الله دستور داد:
به خانه این نابینای ازدی که خداوند، قلب او را هم مانند چشمش نابینا کرده است بروید و پس از دستگیری، نزد من بیاورید. گروهی برای دستگیری او به طرف منزل عبد الله روانه شدند.

این دستور، برای قبيله ازد سنگین و گران آمد و به همراه چند قبيله يمنی از عبد الله دفاع کردند و اجازه ندادند که او را با خود ببرند. ابن زیاد لعنه الله، پس از آگاهی از این مسئله، قبایل مضر را جمع کرد و آنان را به فرماندهی محمد بن اشعث لعنهما الله برای نبرد با آنان فرستاد. جنگ بسیار سختی میان آنان رخ داد و گروهی از هر دو طرف کشته شدند.
آنگاه سربازان ابن زیاد لعنه الله، وارد خانه عبد الله بن عفيف شدند و پس از آن که درب منزل او را شکستند به طرف او حمله‌ور شدند.
دختر عبد الله فریاد زد: پدر جان، همان افرادی که از آنان برحذر بودی، وارد خانه‌مان شده‌اند.
عبد الله گفت: نترس دخترم، تو فقط شمشیر مرا به دستم بده. دختر، شمشیر را به پدرش داد و او در همان لحظه‌ای که این شعر را می‌خواند از خود دفاع می‌کرد: «من پسر عفیف بافضیلت و طاهر و پرهیزگار هستم و نام مادر من ام عامر است. به فراوان مردان زره‌دار و بی‌زره و افراد شجاع و دلیر شما را مورد حمله قرار داده‌ام و آنان را شکست داده‌ام.»
راوی می‌گوید: دخترش می‌گفت: پدر جان، ای کاش من هم مرد بودم و همراه تو، با این قوم فاسق و تبهکار و قاتلان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌جنگیدم. با آن که سربازان ابن زیاد از هر طرف او را مورد حمله قرار داده بودند، اما او در برابر آنان مقاومت کرد و بدون هیچ ترسی از خود دفاع می‌کرد و کسی توانایی دستگیری او را نداشت و از هر طرف که به او حمله می‌کردند، دخترش می‌گفت: پدر جان از آن طرف آمدند. در نهایت، پس از آن که ماموران ابن مرجانه لعنه الله، او را به طور کامل به محاصره وردند،
دخترش گفت: بیچاره شدم، پدرم محاصره شد و کسی نیست که به یاری او برود.
ولی عبد الله، همان طور که شمشیر خود را می‌چرخاند، می‌گفت: به خدا قسم، اگر چشمانم بینا بود، کاری می‌کردم که راه ورود و خروج بر شما تنگ گردد. سپس او را دستگیر کردند و نزد ابن مرجانه لعنه الله بردند.

ابن مرجانه لعنه الله تا او را دید گفت: خدا را سپاس که تو را رسوا و خوار کرد.

عبد الله گفت: ای دشمن خدا، برای چه خداوند مرا خوار کرد؟ به خدا قسم اگر چشمانم بینا بود عرصه را بر تو تنگ می‌کردم و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آمد.
ابن زیاد گفت: ای عبد الله، چه نظری در باره عثمان بن عفان داری؟
عبد الله پاسخ داد: ای برده بنی علاج و ای پسر مرجانه - دشنامش داد - تو را با عثمان چکار؟ چه بد کرد یا نیک و چه صلاح یا فساد هیچ ربطی به تو ندارد. خداوند، خودش امور بندگان خود را به دست گرفته است و میان عثمان و مردم به عدالت داوری می‌کند. تو از من در باره خودت و پدرت و يزيد و پدرش سوال کن.

ابن مرجانه گفت: به خدا سوگند تنها هدف من از پرسیدن این سوال این بود که تو طعم مرگ را بچشی.

عبد الله بن عفیف گفت: حمد و سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است. پیش از متولد شدن تو از مادرت، من خواستار دو چیز از پروردگار بودمم، نخست آنکه شهادت را نصیب من کند، دوم آنکه خداوند، مرا به دست پست‌ترین و منفورترین انسان‌ها به شهادت برساند. ولی پس از نابینا شدن از برآورده شدن آرزویم ناامید شده بودم. خدا را سپاس که اکنون پس از یاس و ناامیدی، خداوند لطف خود را شامل حال من کرده است و دعای دیرینه مرا اجابت نموده و شهادت را نصیبم کرده است.

ابن مرجانه لعین، دستور داد گردن او را بزنند. پس گردنش را زدند و پیکر او را در منطقه‌ای

الملهوف علی قتلی الطفوف (لهوف)، تالیف سید بن طاووس، صفحه ۲۰۳-۲۰۷، چاپ دار الاسوة

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2R4YwoZ

بحار الانوار، تالیف علامه مجلسی، ج‏لد‌ ۴۵، صفحه ۱۱۹-۱۲۱، چاپ دار احیاء التراث العربی

اسکن کتاب:
https://bit.ly/2F7Yave

الفتوح، تالیف ابن اعثم، از منابع مخالفین، جلد ۵، صفحه ۱۲۳-۱۲۶، چاپ دار الاضواء/ منابع مخالفین/ قاعده_الزام

اسکن کتاب:
https://bit.ly/35ePb6r


"

20 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
یعنی اگر کسی هم به دروغ ادعای امامت کند و امامت امام 12 را نکار کند حدیثی که می گوید دشمنان امامت حرامزاده هستند به اوهم تعلق می گیرد یا نه با کمی پارتی بازی از زنیم بودن تبرئه اش می کنند؟
احیمق جواب حرف تو بود که قسم بخور به امامان من عندالله
احیمق مزدور تو که بدروغ ونفاق مدعی هستی قران رو فقط قبول داری وحتی کلام پیامبر رو هم قبول نداری

چطور به خودت اجازه میدی حرف از کلیپ وکتاب تاریخ و......بیاری

........یه بام دو هوا نمیشه


استدلال داری فقط از قران (که بدروغ مدعی هستی قبول داری) بیار

بازم خودت رو بزن به خریت


نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ﴿۷﴾
پروردگارت خود بهتر مى‏ داند چه كسى از راه او منحرف شده و [هم] او به راه يافتگان داناتر است (۷)
فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ ﴿۸﴾

پس از دروغزنان فرمان مبر (۸)
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ ﴿۹﴾
دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند (۹)
وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ ﴿۱۰﴾
و از هر قسم خورنده فرو مايه‏ اى فرمان مبر (۱۰)


شما بهتر است بنام امامانت سوگند یاد کنی


خدا قسم خورده چه قسمی که چشم مأبونین زنیم کور باد

لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفي‏ سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72)


فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ (61)
فبهت الذی کفر

"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
شما به آیاتی که می آوریم حساس هستید حتی وقتی فقط وفقط آیه ای را می آوریم مخالفت می کنید مشکل شما با آیات قرآن است نه سابقه

مگر جناب حسین نگفتن رجوع به آیا قران شرک است

...................... اقای حسین جواب توی احمق رو داد که فقط خدا

قران که خدا نیست

پس شرک هست

شیر فهم شدی یا باز خودت رو بزن به خریت "

يك روز پيش

علوی به سرنگار سوال بسیار ساده از جناب کنجکاو ( شاید جواب بدهد )!!! پاسخ داد.
" کنجکاو این چند روزی که نیستم بدنبال آیات باش تا ببینیم کجای قرآن مبتلات روزه نوشته شده "

يك روز پيش

علوی به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
" کنجکاو چند روزی گرفتارم . الان کامپیوتر در دسترسم نیست . با گوشی هم نمی توان تایپ کرد و امکانات پی سی را ندارد .
سه چهار روز دندان بر سر جگر بزار و مطالب را نپیچان تا پاسخ حرفهایت را بدهم . "

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط عبدالعلی69 نوشته شده است نمايش نوشته


خدا قسم خورده چه قسمی که چشم مأبونین زنیم کور باد
[
یعنی اگر کسی هم به دروغ ادعای امامت کند و امامت امام 12 را نکار کند حدیثی که می گوید دشمنان امامت حرامزاده هستند به اوهم تعلق می گیرد یا نه با کمی پارتی بازی از زنیم بودن تبرئه اش می کنند؟ "

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط صبح نوشته شده است نمايش نوشته
قبلا هم گفته بودم که اونچه که بنده در ابتدای این تاپیک نوشتم، مربوط به این تاپیک نبود!
مربوط به یک سابقۀ پر از تکرار و پر از تحریف و پر از لجاجت و تعصب شما در این سایت بود که در این تاپیک هم دوباره تکرار شد و بیشتر شبیه به یک جمع بندی است تا پاسخ یک کلام ابتدائی شما.
شما به آیاتی که می آوریم حساس هستید حتی وقتی فقط وفقط آیه ای را می آوریم مخالفت می کنید مشکل شما با آیات قرآن است نه سابقه

مگر جناب حسین نگفتن رجوع به آیا قران شرک است
نقل قول:
جواب واضح است، چون به جای اینکه به خود خداوند مراجعه کنند به آیات قرآن مراجعه کردند، و شرکاء آنها آیات قرآن بودند، آنها خداوند را کافی نمیدانستند و به واسطه‌هایی در کنار خدا باور داشتند که همانا آیات قرآن بود، لذا احتمال نمیدادند که با آیات قرآن که کلام خداوند است میتوانند مشرک شوند.
یا یک دیگر از دوستانتان حرف دلش را زد و گفت ما این قرآن را قبول نداریم و به اندازه پشم گوسفند هم ارزش ندارد
نقل قول:
از این به بعد آوردن ایات قرآن از طرف شما به اندازه ی پشم گوسفند هم ارزش ندارد.
چون ما این قرآن را قبول نداریم همانطور که تورات و انجیل را قبول نداریم .
بروید خدا روزیتان را جای دیگری حواله کند .
خود شماهم قرآن مارا بت توخالی دانستید .
مگر ما چند قرآن داریم که قرآن ما بت تو خالی است ؟
نقل قول:
در اصل توسط صبح نوشته شده است نمايش نوشته
این نتیجه گیری حاصل تفکری است که قرآن را واقعی، عملیاتی و زنده برای هدایت عالمیان دید،ه اینکه از قرآن یک بت تو خالی بسازند و آن را بپرستند و گاه و بیگاه چیزی که نتوانستند دریافت کنند را حذف و کأن‌لم‌یکن کنند. اعتقاد به تقدس قرآن و هدایبتبخش بودنش یعنی این.
مشگل شما باآیاتی است که قثط در آن خداوند به یگانگی خوانده می شود وآیاتی که بنای شرک رادرهم می کوبد "

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ﴿۷﴾
پروردگارت خود بهتر مى‏ داند چه كسى از راه او منحرف شده و [هم] او به راه يافتگان داناتر است (۷)
فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ ﴿۸﴾

پس از دروغزنان فرمان مبر (۸)
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ ﴿۹﴾
دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند (۹)
وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ ﴿۱۰﴾
و از هر قسم خورنده فرو مايه‏ اى فرمان مبر (۱۰)


شما بهتر است بنام امامانت سوگند یاد کنی


خدا قسم خورده چه قسمی که چشم مأبونین زنیم کور باد

لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفي‏ سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72)


فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ (61)
فبهت الذی کفر

"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار سوال بسیار ساده از جناب کنجکاو ( شاید جواب بدهد )!!! پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ﴿۷﴾
پروردگارت خود بهتر مى‏ داند چه كسى از راه او منحرف شده و [هم] او به راه يافتگان داناتر است (۷)
فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ ﴿۸﴾

پس از دروغزنان فرمان مبر (۸)
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ ﴿۹﴾
دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند (۹)
وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ ﴿۱۰﴾
و از هر قسم خورنده فرو مايه‏ اى فرمان مبر (۱۰)


شما بهتر است بنام امامانت سوگند یاد کنی


خدا قسم خورده چه قسمی که چشم مأبونین زنیم کور باد

لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفي‏ سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72)


فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ (61)
فبهت الذی کفر

"

يك روز پيش

صبح به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
بگو ببینم در ین مطالب من که شروع تایپیک بود چه توهین به مسلمان شده که جناب صبح چنین آشفته حال شدن وآن را توهین به مسلمانان دانستند ؟
قبلا هم گفته بودم که اونچه که بنده در ابتدای این تاپیک نوشتم، مربوط به این تاپیک نبود!
مربوط به یک سابقۀ پر از تکرار و پر از تحریف و پر از لجاجت و تعصب شما در این سایت بود که در این تاپیک هم دوباره تکرار شد و بیشتر شبیه به یک جمع بندی است تا پاسخ یک کلام ابتدائی شما. "

يك روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 02:49AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2020 DragonByte Technologies Ltd.