بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
عبدالعلی69 به سرنگار میلاد با سعادت سلطان دین و ماسوی ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التیحة والسلام تهنیت پاسخ داد.
"


علت قبول ولایتعهدی مامون از سوی امام رضا علیه السلام در حدیث ابو‌الصلت هروی

یکی از موضوعات مهم تاریخی، مساله ی ولایتعهدی امام رضا علیه الصلاة و السلام در زمان مامون عباسی لعنة الله علیه می باشد.

این مساله نه فقط در زمان اخیر که در طول تاریخ همواره به عنوان شبهه ای علیه شیعیان و مکتب اهل بیت علیهم السلام مطرح شده است که البته شیخ صدوق رحمة الله علیه یک باب از کتاب ارزشمند خویش «عیون اخبار الرضا » را به جمع آوری روایاتی از اهل بیت علیهم السلام در پاسخ به این شبهه اختصاص داده است.

یکی از روایات کاملا معتبر این باب، حدیثی از ابو الصلت هروی - از اصحاب امام رضا علیه السلام است
که در مصادر ذیل موجود است:


القمی، ابی جعفر الصدوق، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه (متوفای381هـ)، عیون أخبار الرضا ، ج2،ص 139 و 140،ح3،تحقیق: لاجوردى، مهدى‏، ناشر: نشر جهان‏ - طهران، الطبعة : الأولى، سال چاپ: 1378 هـ .

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (المتوفى 381هـ)، علل الشرائع ،ج1ص 318و319،ح1، تحقیق : السید فضل الله الطباطبائی الیزدی،المطبعة : العلمیة - قم، الطبعة : الثانیة، 1367 ش.


الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (المتوفى381هـ)، الأمالی،ص 60و61،ح3، ناشر: مؤسسة الأعلمی،الطبعة: الأولى،1430 هـ - 2009 م.

=============

متن عربی روایت الحاق خواهد شد؛
به ترجمه دقت فرمایید:

ابو الصّلت هروى روایت کرده است که که مأمون به
امام رضا علیه السّلام گفت:

من مقام علمى و فضل و بى‏ اعتنائى شما به دنیا و پارسایی تو و ترس از خدا و ورع و عبادتت را شناختم اى فرزند رسول خدا و تو را به خلافت سزاوارتر از خویش تشخیص دادم.

حضرت‏ فرمود:
به بندگى پروردگار خود افتخار مى‏ کنم و به زهد و بى‏ رغبتى به دنیا نجات و خلاص خود را از شرّ دنیا مى‏‌طلبم و با ورع و عدم نزدیکى به محرّمات الهى امیدوار رسیدن به سعادت و فائز شدن به بهره‏ هاى خداوندى و درجات قرب به درگاه اویم و با تواضع و فروتنى در این دنیا آرزوى مقام بلند را به نزد پروردگار خود- عزّ و جلّ- دارم.

مأمون گفت:
من در نظر دارم خود را از خلافت خلع کنم و این مقام را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم.

حضرت در پاسخ او فرمود:
اگر این خلافت از آن تو است پس خدا براى تو قرار داده است و جائز نیست که لباس و خلعتى را که خداوند به قامت تو پوشانیده از تن بیرون کنى و به غیر خود بپوشانى و به دیگرى واگذار کنی و اگر این مقام از آن تو نیست پس حقّ اینکه چیزى را که از تو نیست به من واگذارى ندارى.
مأمون گفت:
اى فرزند پیغمبر ناچارى از اینکه این پیشنهاد را بپذیرى و این فرمان را قبول کنى.
حضرت فرمود: این امر را از روى میل و رغبت هیچ گاه نمى ‏پذیرم.

و پى در پى مأمون در این موضوع تا چند روز اصرار مى‏ ورزید و پافشارى می‌نمود تا بالاخره از آن مأیوس گشت.

ناچار به حضرت پیشنهاد کرد که اکنون که آن را (خلافت را) نمی‌پذیرى و حاضر نمی‌شوى که من به عنوان خلافت با تو بیعت کنم پس ناچار ولیعهدى مرا باید قبول کنى [تا خلافت پس از من از آن تو باشد].

حضرت فرمود:
به خدا سوگند پدرم- از نیاى گرامش از امیر مؤمنان علیهم السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله- براى من حدیث کرد که من در زمان حیات تو مسموم از دنیا می روم و مظلوم کشته مى‏‌شوم در حالى که فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه مى‏ کنند و در سرزمین غربت در کنار هارون الرّشید مدفون مى‏ گردم.

مأمون بگریست.
سپس پرسید: ای فرزند رسول الله چه کسى تو را مى ‏کشد و تا من زنده هستم چه کسى قدرت یا جرأت بدى کردن به تو را خواهد داشت؟!
حضرت فرمود: من اگر بخواهم قاتل خود را معرّفى کنم مى‏‌کنم و مى‏‌گویم که چه کسى مرا خواهد کشت.
مأمون گفت: یا ابن رسول اللَّه با این گفتار می‌خواهى خود را آسوده کنى و ولایتعهدى مرا نپذیرى تا مردمان بگویند علىّ بن موسى چقدر زاهد و بى‏ رغبت به ریاست دنیا است؟!

حضرت فرمود:
به خدا سوگند از روزى که خداى- عز و جل- مرا آفریده تاکنون دروغ نگفته‏‌ام و دنیا را براى رسیدن به دنیا ترک نگفته‌ام و من خوب می‌دانم تو چه می‌خواهى.
مأمون پرسید :
چه می خواهم؟
امام گفت: آیا امانم مى‏ دهى اگر راست‏ را بگویم؟
مأمون گفت: تو در امانى.
حضرت فرمود:
تو نظرت این است که مردم بگویند: علىّ بن موسى به دنیا و ریاست‏ بى‏ رغبت نیست بلکه این دنیا است که به او بى‏ رغبت است ،مگر نمى ‏بینید چگونه از روى آز و طمع ولایتعهدى را پذیرفت؟ باشد که به خلافت نائل گردد.


علت قبولی ولایتعهدی مأمون در کلام ریان بن صلت ، یکی دیگر از یاران حضرت رضا علیه السلام :

بر على بن موسى الرضا علیهما السّلام وارد شدم و عرضه‏ داشتم یا ابن رسول اللَّه مردم می گویند: شما با کمال زهد بدنیا و پارسائى که اظهار می‌دارید با این حال ولایتعهدى مأمون را پذیرفته ‏اید! آن بزرگوار فرمود:
خدا خود می‌داند که من تا چه حدّ این کار را نمى ‏پسندیدم، ولى وقتى که امر دائر شد میان قبول این امر و کشته شدن، آن را بر قتل نفس برگزیدم. واى بر ایشان! آیا نمی دانند که یوسف پیامبر بود و چون ضرورت اقتضا کرد به «پادشاه» مصر گفت:
اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ .... تا آخر آیه، مرا هم ضرورت و ناچارى با کمال اکراه و نادلخوشى بدین کار کشید و پس از اینکه مشرف بر هلاک بودم آن را به اکراه پذیرفتم؟ و در این امر داخل نگشتم مگر مانند کسى که از آن خارج شده باشد، و شکایت را بخدا می‌برم و از او یارى می‌جویم.

"

يك ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار میلاد با سعادت سلطان دین و ماسوی ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التیحة والسلام تهنیت پاسخ داد.
"
گلچینی از مطالب پیرامون حضرت سلطان طوس، امام رئوف حضرت رضا علیه السلام
- در روز ۱۱ ذیقعده چه اتفاقی افتاد؟
(ولادت آن حضرت)
https://t.me/borrhan/27042

- در روز ۳۰ صفر چه اتفاقی افتاد؟
(شهادت آن حضرت)
https://t.me/borrhan/21102

- خبر رسول خدا صلی الله علیه و آله از شهادت حضرت رضا سلام الله علیه در خراسان و ثواب عظیم زیارت ایشان
https://t.me/borrhan/42054

-ثواب های عظیم زیارت حضرت رضا و #افضلیت زیارت ایشان بر زیارت کربلا و حکمت آن
https://t.me/borrhan/27044
https://t.me/borrhan/27045
https://t.me/borrhan/27046
https://t.me/borrhan/27047
https://t.me/borrhan/27048

- #توسل بزرگان مخالفین به حضرت رضا علیه السلام ، #تبرک به خاک پای مرکب امام و اشاره به گوشه‌ای از #مناقب آن حضرت به اعتراف #مخالفین
https://t.me/borrhan/27049
https://t.me/borrhan/27050
https://t.me/borrhan/27053
https://t.me/borrhan/27054
https://t.me/borrhan/27055
https://t.me/borrhan/27056
https://t.me/borrhan/27057
https://t.me/borrhan/27058
https://t.me/borrhan/21106
https://t.me/borrhan/34778
https://t.me/borrhan/37232
https://t.me/borrhan/37233

- اشاره به #معجزات حضرت رضا علیه‌السلام مانند زنده شدن شیر و پاسخ به شبهه‌پراکنی وهابیت ؛ دادن تکلم به فرد ناتوان و استغاثه پرنده به ایشان و علم غیب امام
https://t.me/borrhan/3098
https://t.me/borrhan/3042
https://t.me/borrhan/19020
https://t.me/borrhan/34778

- دعای قنوت روز #جمعه برای فرج و سلامتی امام عصر علیه السلام منقول از حضرت رضا علیه السلام
https://t.me/borrhan/27062

- احادیث #تبری و #صفات_الشیعه، در کلام حضرت رضا ، معرفی قاتلین #حضرت_محسن علیه السلام
https://t.me/borrhan/27060
https://t.me/borrhan/27061
https://t.me/borrhan/25248
https://t.me/borrhan/20476
https://t.me/borrhan/22949
https://t.me/borrhan/24052
https://t.me/borrhan/26151
https://t.me/borrhan/32673
https://t.me/borrhan/32688
https://t.me/borrhan/34373
https://t.me/borrhan/33749
https://t.me/borrhan/19505
https://t.me/borrhan/17482
https://t.me/borrhan/4821
https://t.me/borrhan/2222
https://t.me/borrhan/2195
https://t.me/borrhan/2052
https://t.me/borrhan/1030
https://t.me/borrhan/42031?single

- روایات ناب معارفی با سرچ همزمان عبارات ذیل
و نام زیبای ᐸرضا>
#امام_زمان علیه السلام
#مکیال_المکارم
#درس_های_امالی
#درس_های_خصال
#درس_های_معانی_الاخبار
#درس_های_عیون_اخبار_الرضا
#درس_های_توحید
به عنوان نمونه: روایتی در باب توحید از حضرت رضا علیه‌السلام که مخالفین را شیعه کرد:
https://t.me/borrhan/35234

#درس_های_کافی از جمله ۹ پست در بیان خطبه بسیار مهم امامت حضرت رضا علیه السلام در مرو
#دولت_حق
#ثواب_عمل
#عقاب_عمل
#شعائر_مقدسه_ی_حسینیه
#جهاد_با_نفس
#قرآن_و_اهل_بیت

- تکلم امام رضا علیه السلام به تمام زبانها
https://t.me/borrhan/34248
https://t.me/borrhan/27335
https://t.me/borrhan/26563‌
https://t.me/borrhan/34776
https://t.me/borrhan/34777

- وجه تسمیه امام هشتم به نام *رضا* در کلام حضرت جوادالائمه علیه السلام
https://t.me/borrhan/34759

- شهادت تمامی معصومین در کلام حضرت رضا علیه السلام
https://t.me/borrhan/29813‌

- حدیث #سلسلة_الذهب
https://t.me/borrhan/7337

- روایات مذمت #صوفیه در کلام سلطان طوس، حضرت رضا علیه السلام و بی ادبی و #جسارت صوفیه!!
https://t.me/borrhan/32791
https://t.me/borrhan/32440
https://t.me/borrhan/22134
https://t.me/borrhan/18754
https://t.me/borrhan/18756
https://t.me/borrhan/34990
https://t.me/borrhan/42036?single

- علت قبول ولایتعهدی مأمون
https://t.me/borrhan/34773
https://t.me/borrhan/34775

- حضرت رضا در مدح شاعر زرتشتی
https://t.me/borrhan/37219

- ماجرای جالب شیعه شدن پروفسور بلژیکی
https://t.me/borrhan/37234

- تشرف گروهی از کشور سوئد به تشیع در حرم حضرت رضا علیه السلام
https://t.me/borrhan/37218

- مستند کارگردان مطرح سینمای ایران آقای مجید مجیدی در ارتباط با جایگاه زیارت حضرت رضا سلام الله علیه نزد ایرانیان
https://t.me/borrhan/42042

- ارادت دانشمندان و اندیشمندان مسیحی لبنانی به حضرت رضا علیه السلام
https://t.me/borrhan/42049

- قدمگاه حضرت رضا سلام الله علیه در ترکمنستان
https://t.me/borrhan/42052

فایل pdf کتاب حیات سیاسی امام رضا علیه السلام | علامه سید جعفر مرتضی عاملی [عربی]
https://t.me/borrhan/37252

فایل pdf آثار زیارت حضرت رضا علیه السلام | سید امین اوحدی
https://t.me/borrhan/7682



"

يك ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
پیامبر چه چیزی رو قرار است بیان کنند؟
شما که دستت پره بفرمائید چی قراره بیان کنه برای مردم "

2 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ (92)
الْبَلاغُ الْمُبينُ
رو معنا بفرمائید
"

2 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۱۶﴾

و [ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود اى عيسى پسر مريم آيا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستيد گفت منزهى تو مرا نزيبد كه [در باره خويشتن] چيزى را كه حق من نيست بگويم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا كه تو خود داناى رازهاى نهانى (۱۱۶)

مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۱۱۷﴾
جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چيزى] به آنان نگفتم [گفته‏ ام] كه خدا پروردگار من و پروردگار خود را عبادت كنيد و تا وقتى در ميانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون روح مرا گرفتى تو خود بر آنان نگهبان بودى و تو بر هر چيز گواهى (۱۱۷)


به این آیه خوب توجه کنید و به پیام پروردگار گوش فرادهید که چه می خواهد بگویند .

خداوند دراین آیه خطاب به عیسی می فرمایند

اى عيسى پسر مريم آيا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستيد

در جواب می بینیم که عیسی اعتراف به بی اطلاعی میکند و می گوید
گفت منزهى تو مرا نزيبد كه [در باره خويشتن] چيزى را كه حق من نيست بگويم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا كه تو خود داناى رازهاى نهانى





ازاین محاوره کوتا دو حقیقت بزرگ آشکار می شود
اول اینکه عیسی به عنوان یک پیامبر که مسیحیان اورا به درجه خدایی رسانده اند بعدازمرگش از احوال دنیا کاملا بی اطلاع است نه صدایی می شنود ونه کسی را می بیند این حقیقتی است که درباره همه مردگان صدق می کند وهیچ استثنائی هم وجودندارد

دوم اینکه مردم عمال زیادی را به اسم سنت انبیاء انجام می دهند درصورتی که به آنها تعلق ندارد بلکه از آن شیاطین می باشد آیا ندیدید مسیح چه گفت

خداوند پرسید تو به مردم چنین گفتی واو گفت نه
پس مردم از کجا فهمیدن بودندکه در گذشته های دوررسولشان چنین گفته ؟
از طریق روایات که از زبان عیسی نقل کردند و از همین طریق قال فلان قال فلان

خداوند این محاوره را در کتابش نقل کردند تا مسلمانان نیز مانند مسیحیان به دام شیطان نیوفتند و فریب حرف هایی که به پیامبر خدا می بندند نخورند
جوابهای قبلی رو بده بعد برو ایه بعد وتفسیر برای کن سوالات مونده وباید جواب بدی

نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
شما که می گویی تمام سخنان پیامبر وحی است در یاره این آیات چه می گویی ؟

عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ ﴿۴۳﴾توبه
خدايت ببخشايد چرا پيش از آنكه [حال] راستگويان بر تو روشن شود و دروغگويان را بازشناسى به آنان اجازه دادى (۴۳)
قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (14)سوره مبارکه جاثیه
معنا کن غفران رو
"

2 ساعت پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
" وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۱۶﴾

و [ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود اى عيسى پسر مريم آيا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستيد گفت منزهى تو مرا نزيبد كه [در باره خويشتن] چيزى را كه حق من نيست بگويم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا كه تو خود داناى رازهاى نهانى (۱۱۶)

مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۱۱۷﴾
جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چيزى] به آنان نگفتم [گفته‏ ام] كه خدا پروردگار من و پروردگار خود را عبادت كنيد و تا وقتى در ميانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون روح مرا گرفتى تو خود بر آنان نگهبان بودى و تو بر هر چيز گواهى (۱۱۷)


به این آیه خوب توجه کنید و به پیام پروردگار گوش فرادهید که چه می خواهد بگویند .

خداوند دراین آیه خطاب به عیسی می فرمایند

اى عيسى پسر مريم آيا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستيد

در جواب می بینیم که عیسی اعتراف به بی اطلاعی میکند و می گوید
گفت منزهى تو مرا نزيبد كه [در باره خويشتن] چيزى را كه حق من نيست بگويم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا كه تو خود داناى رازهاى نهانى





ازاین محاوره کوتا دو حقیقت بزرگ آشکار می شود
اول اینکه عیسی به عنوان یک پیامبر که مسیحیان اورا به درجه خدایی رسانده اند بعدازمرگش از احوال دنیا کاملا بی اطلاع است نه صدایی می شنود ونه کسی را می بیند این حقیقتی است که درباره همه مردگان صدق می کند وهیچ استثنائی هم وجودندارد

دوم اینکه مردم عمال زیادی را به اسم سنت انبیاء انجام می دهند درصورتی که به آنها تعلق ندارد بلکه از آن شیاطین می باشد آیا ندیدید مسیح چه گفت

خداوند پرسید تو به مردم چنین گفتی واو گفت نه
پس مردم از کجا فهمیدن بودندکه در گذشته های دوررسولشان چنین گفته ؟
از طریق روایات که از زبان عیسی نقل کردند و از همین طریق قال فلان قال فلان

خداوند این محاوره را در کتابش نقل کردند تا مسلمانان نیز مانند مسیحیان به دام شیطان نیوفتند و فریب حرف هایی که به پیامبر خدا می بندند نخورند "

13 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
اتفاقا اومدم بایاری خداوند و استناد به آیات قرآن باکافرینی چون تو جهاد کنم .

فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا ﴿۵۲﴾

بنابراين از كافران اطاعت مكن و به وسيله قرآن با آنها جهاد بزرگي بنما. (۵۲)

از جوابها نمی تونی در بری

باید جواب بدی کسی که کوچکترین تصوری از قران ومن خوطب و....نداره "

21 ساعت پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط عبدالعلی69 نوشته شده است نمايش نوشته
اخ الیهود تو اومدی برای مسخره کردن ایات قران کریم

اتفاقا اومدم بایاری خداوند و استناد به آیات قرآن باکافرینی چون تو جهاد کنم .

فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا ﴿۵۲﴾

بنابراين از كافران اطاعت مكن و به وسيله قرآن با آنها جهاد بزرگي بنما. (۵۲)
"

23 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا صاحب الزمان پاسخ داد.
"
یا صاحب الزمان و
باب 11 ما روي فيما أمر به الشيعة من الصبر و الكف و الانتظار للفرج و ترك الاستعجال بأمر الله و تدبيره‏

الغيبة( للنعماني) ؛ النص ؛ ص200

16- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ يَعْقُوبَ الْجُعْفِيُّ أَبُو الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ وَ وُهَيْبِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ أَنَّهُ قَالَ ذَاتَ يَوْمٍ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِمَا لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِهِ فَقُلْتُ بَلَى فَقَالَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْإِقْرَارُ بِمَا أَمَرَ اللَّهُ وَ الْوَلَايَةُ لَنَا وَ الْبَرَاءَةُ مِنْ أَعْدَائِنَا يَعْنِي الْأَئِمَّةَ خَاصَّةً وَ التَّسْلِيمَ لَهُمْ وَ الْوَرَعُ وَ الِاجْتِهَادُ وَ الطُّمَأْنِينَةُ وَ الِانْتِظَارُ لِلْقَائِمِ ع ثُمَّ قَالَ إِنَّ لَنَا دَوْلَةً يَجِي‏ءُ اللَّهُ بِهَا إِذَا شَاءَ ثُمَّ قَالَ مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَ لْيَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحَاسِنِ الْأَخْلَاقِ وَ هُوَ مُنْتَظِرٌ فَإِنْ مَاتَ وَ قَامَ الْقَائِمُ بَعْدَهُ كَانَ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ أَدْرَكَهُ فَجِدُّوا وَ انْتَظِرُوا «3» هَنِيئاً لَكُمْ أَيَّتُهَا الْعِصَابَةُ الْمَرْحُومَةُ.


17- عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى الْعَلَوِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ مُنَخَّلِ بْنِ جَمِيلٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع أَنَّهُ قَالَ: اسْكُنُوا مَا سَكَنَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ أَيْ لَا تَخْرُجُوا عَلَى أَحَدٍ فَإِنَّ أَمْرَكُمْ لَيْسَ بِهِ خَفَاءٌ أَلَا إِنَّهَا آيَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَيْسَتْ مِنَ النَّاسِ- «4»


______________________________

(3). في بعض النسخ «فجدوا تعطوا، هنيئا، هنيئا».

الغيببة (للنعماني )/ ترجمه غفارى ؛ ؛ ص285



16- ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه روزى آن حضرت فرمود: «آيا شما را از چيزى آگاه نكنم كه خداوند بدون آن هيچ عملى را از بندگان نمى‏پذيرد؟ عرض كردم: بفرمائيد، فرمود: گواهى دادن بر اينكه هيچ معبودى جز خدا نيست و اينكه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بنده [و فرستاده‏] او است، و اقرار به هر آنچه خداوند امر فرموده و ولايت براى ما و بيزارى از دشمنان ما- يعنى ما امامان بخصوص- و تسليم شدن به آنان و پرهيزگارى و كوشش و خويشتن‏دارى و چشم به راه قائم عليه السّلام بودن، سپس فرمود:

همانا ما را دولتى است كه هر گاه خداوند بخواهد آن را بر سر كار مى‏آورد، سپس فرمود:

الغيببة (للنعماني )/ ترجمه غفارى، ص: 286
هر كس كه بودن در شمار ياران قائم شادمانش سازد بايد به انتظار باشد و با حال انتظار به پرهيزگارى و خلق نيكو رفتار كند و اوست منتظر، پس اگر اجلش برسد و امام قائم عليه السّلام پس از درگذشت او قيام كند، بهره او از پاداش كسى است كه آن حضرت را دريافته باشد، پس بكوشيد و منتظر باشيد، گوارا باد شما را اى جماعتى كه مشمول رحمت خدا هستيد».


"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار سرگذشت پیشینیان در کلام الله المجید پاسخ داد.
"
وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57)
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزيدُ الْمُحْسِنينَ (58)
فَبَدَّلَ الَّذينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذي قيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (59)
وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ (60)


"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم وفرجنا بهم والعن من عاداهم

یا علی

یا علی بن موسی الرضا
یا صاحب الزمان و

داستانی واقعا خواندنی از کرامت شمس الشموس حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
در جلد اول كرامات رضويه ص 182، و دارالسلام نوري نقل مي كند كه يكي از موثقين اهل گيلان گفت:
سفري به هند كردم و شش ماه در شهر بنگاله توقف و در سرايي، حجره اي براي تجارت، اجاره كردم.
در آن سرا، پهلوي حجره ام غريبي با دو پسرانش در آنجا به سر مي برد كه هميشه ملول و افسرده خاطر بود و گاهي هم صداي گريه و ناله اش به گوش مي رسيد؛ يك روز بعد به فكر افتادم كه نزد او رفته، علت حزن و اندوه و گريه اش را بپرسم، وقتي نزد او رفتم، ديدم حالت ضعف به او دست داده است.
بدو گفتم: مي خواهم علت حزن و اندوهت را بدانم. او در جواب گفت: علتش بر اثر اتفاقي است كه در زندگي براي من روي داده است كه شرحش اين است:
در دوازده سال قبل مال التجاره اي تهيه نمودم و به عزم تجارت بر كشتي سوار شدم و كشتي بيست روز در حركت بود؛ ناگاه باد تندي وزيد و هم مال و مسافران كشتي را غرق كرد؛ من در ميان دريا دل به مرگ نهادم تا اينكه خود را به تخته ای بند كردم و باد مرا به چپ و راست مي برد تا به حكم قضاي الهي آن تخته ، مرا از كام نهنگ رهانيده، به جزيره اي رسانيد و موج مرا به ساحل انداخت؛ همينكه از مرگ نجات يافتم، سجده ي شكر كردم؛ و مدت يكسال در ميان جزيره اي بسيار باصفا و خالي از بني آدم زندگي كردم و شبها از ترس درندگان، روي درخت به سر بردم. روزي به قصد وضو ساختن در كنار درختي - كه آب باران دور آن جمع شده بود - رفتم؛ ناگهان عكس زني زيبا را در آب ديدم و با تعجب سر بلند كرده، زني را لخت و عريان در بالاي درخت ديدم وقتي متوجه ي نگاه من شد گفت: اي مرد! از خدا و پيامبرش شرم نمي كني كه به من نظر مي افكني؟ من از شرم، سر به زير انداخته، گفتم: تو رابه خدا! بگو! از فرشتگاني يا از پريان؟
گفت: من انسانم، كه سرنوشت، مرا بدينجا كشانده است و پدرم ايراني است؛ در سفري كه با كشتي به هند مي رفت كشتي ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و اكنون سه سال است كه در اينجا مانده ام.
پس از شنيدن سخنان آن زن، جريان خود را براي او نقل كردم و در پايان گفتم: خوب است كه به عقد من درآيي تا زن و شوهر شويم او سكوت كرد و من سكوتش را موجب رضايت دانستم و صورتم را از او برگرداندم؛ او نيز از درخت به زير آمد و او را به عقد خود درآوردم.
خداي تعالي بر بيكسي ما ترحم نمود و دو پسر به ما عنايت كرد كه هر دو در مقابل شما هستند؛ اما پيشامدي سبب شد كه ما از آن زن جدا شويم؛ و اين حزن و اندوه من براي فراق مادر بچه هاست كه شرحش اين است:
ما، در آن جزيره، به ديدار اين دو پسر خشنود بوديم؛ اما برهنه و با موهاي بلند و بسيار بد منظر، به سر مي برديم.
روزي همسرم گفت: كاش! لباسي مي داشتيم و از اين رسوايي رها مي شديم؛ پسران، چون سخن مادر را شنيدند گفتند: مگر بغير از اين وضع به گونه اي ديگر هم مي توان زندگي كرد؟
مادر گفت: آري. خداي تعالي شهرهاي بزرگ و پرجمعيت آفريده است كه مردم آن از غذاهاي لذيذ و خوشمزه و لباسهاي زيبا استفاده مي كنند؛ ما هم قبل از اينكه بدين جزيره بيفتيم، در آنجا بوديم؛ ولي سفر دريا و شكستن كشتي موجب شد كه باز هم با توجه به عنايت خداي تعالي به وسيله ي تخته سنگي خود را نجات دهيم و بدينجا بيفتيم.
پسران مشتاقانه گفتند: اگر چنين است چرا به وطن باز نمي گرديد. مادر گفت: چون دريا در پيش است و عبور از دريا بدون كشتي ممكن نيست و اينجا هم كه كشتي نيست كه ما به وسيله ي آن از دريا عبور كرده؛ به زادگاه خود برگرديم.
پسران گفتند: ما خود كشتي مي سازيم و با اصرار، كمك فكري خواستند، تا كشتي بسازند؛ مادر چون اصرار ايشان را ديد، به درخت بزرگي كه در آن نزديكي افتاده بود اشاره كرد و گفت، اگر بتوانيد، وسط اين درخت را بتراشيد و خالي كنيد شايد به خواست خداوند بتوانيم، در داخل آن نشسته، خود رابه جايي برسانيم.
پسران با شنيدم سخنان مادر، خوشحال شدند و با شوق تمام به طرف كوهي - كه در آن نزديكي بود - رفتند و سنگهاي سر تيزي كه مثل تيشه ي نجاري بود پيدا كرده، آوردند و خود را براي خالي كردن درخت آماده نمودند.
پسران مدت شش ماه با كار مداوم توانستند وسط درخت را خالي كرده، آن را به صورت كشتي كوچكي در آورند - كه دوازده نفر در آن بتوانند نشست.
ما نيز به داشتن چنين پسراني كاري، خوشحال بوديم؛ در اين هنگام به فكر جمع كردن عنبر اشهب - كه مومي از عسل مخصوص بود - افتاديم زيرا در آن جزيره كوه بسيار بلندي بود كه پشت آن كوه، جنگلي قرار داشت كه تمام اشجارش ميخك بود و زنبوران عسل، از شكوفه هاي ميخك مي خوردند و بر قله آن كوه، عسل مي ساختند و در موقع باران عسل، شسته مي شد و از كوه فرو مي ريخت؛ و شربت آن نصيب ماهيان دريا مي شد و مومش را - كه عنبر اشهب نام داشت و در پايين كوه باقي مي ماند - در كشتي گذاريم و با خود ببريم.
در حدود صد من ازشهب) جمع آوري كرديم و با آن مومها در كشتي حوضي در يك طرف كشتي ساختيم و ظرفهايي تهيه كرديم و با آن ظرفها آب شيرين آشاميدني

آورده، حوض را پرآب نموديم.
و براي خوراك نيز چوب چيني - كه ريشه اي است كه در آن جزيره فراوان بود - تهيه كرديم و در كشتي نهاديم؛ دو ريسمان محكم از ريشه ي درختان بافتيم و يك سر كشتي را به ريسمان و سر ديگرش را به ريسماني ديگر و بعد سر هر دو ريسمان را به درخت بزرگي بستيم، چون كارها تمام شد، در انتظار فرا رسيدن مد دريا نشستيم. مد دريا رسيد؛ و آب، زياد شد و كشتي ما روي آب قرار گرفت؛ ما در حال خوشحالي حمد خداي تعالي رابه جا آورديم و بر كشتي سوار شديم با كمال تعجب ديديم كشتي حركت نمي كند علتش هم اين بود كه وقتي سر ريسمان را به درخت بسته بوديم قبل از سوار شدن بايستي باز مي كرديم؛ ولي ما از باز كردن آن غفلت كرده بوديم.
يكي از پسران خواست پياده شده، ريسمان را باز كند كه مادر جلوتر از او خود را به آب انداخت و سر ريسمان را باز كرد؛ ناگهان موج دريا يكباره سر ريسمان را از دستش ربود و كشتي به سرعت به حركت در آمد و ميان دريا رسيد؛ و مادر در جزيره ماند و هر چه فرياد زد و گريه و زاري كرد و اين طرف و آن طرف دويد؛ سودي نبخشيد و كشتي از او دورتر شد. چون نااميد شد بالاي درختي رفت و با ناله و حسرت به شوهر و فرزندانش نگاه مي كرد و اشك مي ريخت ما بالأخره از نظرش دور شديم.
پسران هم كه از مادر نااميد شدند گريه و زاري بسيار كردند و اشك ريختند و اشك آنان نمكي بود كه بر زخمهاي دل ريش و آزرده ام پاشيده مي شد؛ ولي همينكه به ميان دريا رسيديم خوف دريا آنان را فرا گرفت و ساكت شدند.
كشتي ما، هفت روز در حركت بود تا بالأخره به ساحل رسيد و فرود آمديم و از آنجا كه همه برهنه بوديم شرم داشتيم كه به جايي برويم، ديري نپاييد كه شب فرا رسيد؛ من بالاي بلندي رفته، نگاه كردم با روي شهر و روشني آتشي را از دور ديدم؛ پسران را در آنجا گذاره، خود با نشانه ي همان آتش، رو به راه نهادم تا به خانه اي - كه درگاهي عالي داشت - رسيدم؛ در را كوبيدم. مردي - كه بظاهر معلوم بود از بزرگان يهود است - بيرون آمد؛ من قدري از عنبر اشهب بدو دادم و در مقابل، چند جامه و فرشي را از او گرفتم و بازگشتم تا خود را به فرزندانم برسانم. چون نزد فرزندان رسيدم، لباس بر آنان پوشاندم و صبح با هم وارد شهر شديم و در كاروانسرايي حجره اي گرفتيم و شبها جوالي برداشته، مي رفتيم و عنبرهايي كه در كشتي داشتيم مي آورديم. وقتي تمام آنها را آورديم، از پول آنها وسايل زندگي تهيه كرديم و اكنون قريب يكسال است كه با پسرانم در اينجا به سر مي بريم و بظاهر تاجرم؛ ولي شب و روز از دوري آن زن و بيكسي و بيچارگي او در حزن و اندوهم.

از شنيدن اين سخنان چنان رقت، مرا فرا گرفت كه بي اختيار اشكهايم جاري شد و به او گفتم: اگر خود را به آستان قدس امام رضا عليه السلام برساني و درد دل خود را به آن حضرت بگويي اميد است كه دردت علاج شود و از ناراحتي بيرون آيي! زيرا هر كه تا به حال آن حضرت پناهنده شده، به مقصود خود رسيده است.
سخن من، در او مؤثر واقع شد و با خداي تعالي پيمان بست كه از روي اخلاص، قنديلي از طلاي خالص ساخته، پياده به آستان قدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام مشرف شود و همسر خود را از آن حضرت بخواهد.
همان روز طلاي خوبي تهيه كرد و قنديلي ساخت و با دو پسر خود در كشتي نشست و رو به راه نهاد و پس از پياده شدن از كشتي، بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد؛ در شب همان روزي كه وارد شد. متولي، حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: فردا شخصي به زيارت ما مي آيد بايد از او استقبال كني.
صبحگاهان متولي با جمعي از صاحب منصبان از شهر به استقبال او رفتند. و آن مرد و پسرانش را با احترام تمام وارد كردند و در منزلي كه براي آنان تدارك ديده بودند سكني دادند. و قنديلي را هم كه آورده بود در محل مناسبي نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و به حرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا خواندن شد چند ساعتي كه از شب گذشت، خدام حرم، مردم را به خاطر بستن در بيرون كردند و فقط او را در آنجا گذاشته، درها را بستند و رفتند.
او وقتي حرم را خلوت ديد در مقابل قبر مطهر به تضرع و زاري و درد دل گفتن پرداخت و گفت: من آمده ام و زوجه ام را مي خواهم در همان حال تضرع بود تا دو ثلث از شب گذشت؛ ناگاه حالت خستگي و ضعفي به او دست داد و سر به سجده نهاد و چشمانش به خواب رفت؛ ناگهان شنيد كه يك نفر مي گويد: برخيز! سر برداشته، نگاه كرد و ديد وجود مقدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام است كه مي فرمايد: همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است از جا بلند شو و او را ملاقات كن.
گفت: عرض كردم: فدايت شوم، درها بسته است چگونه بروم؟ فرمود: كسي كه همسرت را از راه دور تا اينجا آورده است درهاي بسته را هم مي تواند بگشايد.
گفت: از جا برخاسته، بيرون رفتم و ناگاه چشمم به همسرم افتاد و او را وحشتناك به همان هيأتي كه در جزيره بود ديدم و يكديگر را در آغوش گرفتيم؛ از او پرسيدم: چگونه بدينجا آمدي؟

گفت من از درد فراق و بسياري گريه، مدتي به درد چشم مبتلي شده بودم؛ يك شب در حالي كه در جزيره نشسته بودم و از شدت درد چشم مي ناليدم؛ ناگاه شخصي نوراني پيدا شد - كه از نور رويش تمام جاها روشن بود - دست مرا گرفت و فرمود: چشمانت را بر هم گذار! من چشمانم را بر هم نهادم، ديري نپاييد كه چشمانم را گشودم و خود را در اينجا ديدم - آن مرد همسر خود را نزد پسران برد و به اعجاز امام علي بن موسي الرضا عليه السلام به وصال مادر رسيدند و مجاورت قبر حضرت رضا عليه السلام را اختيار نمودند تا از دنيا رفتند.
https://iranclubs.org/forums/showthread.php?t=139659&page=5

__________________ "

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم وفرجنا بهم والعن من عاداهم

یا علی

یا علی بن موسی الرضا
یا صاحب الزمان و

داستانی واقعا خواندنی از کرامت شمس الشموس حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
در جلد اول كرامات رضويه ص 182، و دارالسلام نوري نقل مي كند كه يكي از موثقين اهل گيلان گفت:
سفري به هند كردم و شش ماه در شهر بنگاله توقف و در سرايي، حجره اي براي تجارت، اجاره كردم.
در آن سرا، پهلوي حجره ام غريبي با دو پسرانش در آنجا به سر مي برد كه هميشه ملول و افسرده خاطر بود و گاهي هم صداي گريه و ناله اش به گوش مي رسيد؛ يك روز بعد به فكر افتادم كه نزد او رفته، علت حزن و اندوه و گريه اش را بپرسم، وقتي نزد او رفتم، ديدم حالت ضعف به او دست داده است.
بدو گفتم: مي خواهم علت حزن و اندوهت را بدانم. او در جواب گفت: علتش بر اثر اتفاقي است كه در زندگي براي من روي داده است كه شرحش اين است:
در دوازده سال قبل مال التجاره اي تهيه نمودم و به عزم تجارت بر كشتي سوار شدم و كشتي بيست روز در حركت بود؛ ناگاه باد تندي وزيد و هم مال و مسافران كشتي را غرق كرد؛ من در ميان دريا دل به مرگ نهادم تا اينكه خود را به تخته ای بند كردم و باد مرا به چپ و راست مي برد تا به حكم قضاي الهي آن تخته ، مرا از كام نهنگ رهانيده، به جزيره اي رسانيد و موج مرا به ساحل انداخت؛ همينكه از مرگ نجات يافتم، سجده ي شكر كردم؛ و مدت يكسال در ميان جزيره اي بسيار باصفا و خالي از بني آدم زندگي كردم و شبها از ترس درندگان، روي درخت به سر بردم. روزي به قصد وضو ساختن در كنار درختي - كه آب باران دور آن جمع شده بود - رفتم؛ ناگهان عكس زني زيبا را در آب ديدم و با تعجب سر بلند كرده، زني را لخت و عريان در بالاي درخت ديدم وقتي متوجه ي نگاه من شد گفت: اي مرد! از خدا و پيامبرش شرم نمي كني كه به من نظر مي افكني؟ من از شرم، سر به زير انداخته، گفتم: تو رابه خدا! بگو! از فرشتگاني يا از پريان؟
گفت: من انسانم، كه سرنوشت، مرا بدينجا كشانده است و پدرم ايراني است؛ در سفري كه با كشتي به هند مي رفت كشتي ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و اكنون سه سال است كه در اينجا مانده ام.
پس از شنيدن سخنان آن زن، جريان خود را براي او نقل كردم و در پايان گفتم: خوب است كه به عقد من درآيي تا زن و شوهر شويم او سكوت كرد و من سكوتش را موجب رضايت دانستم و صورتم را از او برگرداندم؛ او نيز از درخت به زير آمد و او را به عقد خود درآوردم.
خداي تعالي بر بيكسي ما ترحم نمود و دو پسر به ما عنايت كرد كه هر دو در مقابل شما هستند؛ اما پيشامدي سبب شد كه ما از آن زن جدا شويم؛ و اين حزن و اندوه من براي فراق مادر بچه هاست كه شرحش اين است:
ما، در آن جزيره، به ديدار اين دو پسر خشنود بوديم؛ اما برهنه و با موهاي بلند و بسيار بد منظر، به سر مي برديم.
روزي همسرم گفت: كاش! لباسي مي داشتيم و از اين رسوايي رها مي شديم؛ پسران، چون سخن مادر را شنيدند گفتند: مگر بغير از اين وضع به گونه اي ديگر هم مي توان زندگي كرد؟
مادر گفت: آري. خداي تعالي شهرهاي بزرگ و پرجمعيت آفريده است كه مردم آن از غذاهاي لذيذ و خوشمزه و لباسهاي زيبا استفاده مي كنند؛ ما هم قبل از اينكه بدين جزيره بيفتيم، در آنجا بوديم؛ ولي سفر دريا و شكستن كشتي موجب شد كه باز هم با توجه به عنايت خداي تعالي به وسيله ي تخته سنگي خود را نجات دهيم و بدينجا بيفتيم.
پسران مشتاقانه گفتند: اگر چنين است چرا به وطن باز نمي گرديد. مادر گفت: چون دريا در پيش است و عبور از دريا بدون كشتي ممكن نيست و اينجا هم كه كشتي نيست كه ما به وسيله ي آن از دريا عبور كرده؛ به زادگاه خود برگرديم.
پسران گفتند: ما خود كشتي مي سازيم و با اصرار، كمك فكري خواستند، تا كشتي بسازند؛ مادر چون اصرار ايشان را ديد، به درخت بزرگي كه در آن نزديكي افتاده بود اشاره كرد و گفت، اگر بتوانيد، وسط اين درخت را بتراشيد و خالي كنيد شايد به خواست خداوند بتوانيم، در داخل آن نشسته، خود رابه جايي برسانيم.
پسران با شنيدم سخنان مادر، خوشحال شدند و با شوق تمام به طرف كوهي - كه در آن نزديكي بود - رفتند و سنگهاي سر تيزي كه مثل تيشه ي نجاري بود پيدا كرده، آوردند و خود را براي خالي كردن درخت آماده نمودند.
پسران مدت شش ماه با كار مداوم توانستند وسط درخت را خالي كرده، آن را به صورت كشتي كوچكي در آورند - كه دوازده نفر در آن بتوانند نشست.
ما نيز به داشتن چنين پسراني كاري، خوشحال بوديم؛ در اين هنگام به فكر جمع كردن عنبر اشهب - كه مومي از عسل مخصوص بود - افتاديم زيرا در آن جزيره كوه بسيار بلندي بود كه پشت آن كوه، جنگلي قرار داشت كه تمام اشجارش ميخك بود و زنبوران عسل، از شكوفه هاي ميخك مي خوردند و بر قله آن كوه، عسل مي ساختند و در موقع باران عسل، شسته مي شد و از كوه فرو مي ريخت؛ و شربت آن نصيب ماهيان دريا مي شد و مومش را - كه عنبر اشهب نام داشت و در پايين كوه باقي مي ماند - در كشتي گذاريم و با خود ببريم.
در حدود صد من ازشهب) جمع آوري كرديم و با آن مومها در كشتي حوضي در يك طرف كشتي ساختيم و ظرفهايي تهيه كرديم و با آن ظرفها آب شيرين آشاميدني

آورده، حوض را پرآب نموديم.
و براي خوراك نيز چوب چيني - كه ريشه اي است كه در آن جزيره فراوان بود - تهيه كرديم و در كشتي نهاديم؛ دو ريسمان محكم از ريشه ي درختان بافتيم و يك سر كشتي را به ريسمان و سر ديگرش را به ريسماني ديگر و بعد سر هر دو ريسمان را به درخت بزرگي بستيم، چون كارها تمام شد، در انتظار فرا رسيدن مد دريا نشستيم. مد دريا رسيد؛ و آب، زياد شد و كشتي ما روي آب قرار گرفت؛ ما در حال خوشحالي حمد خداي تعالي رابه جا آورديم و بر كشتي سوار شديم با كمال تعجب ديديم كشتي حركت نمي كند علتش هم اين بود كه وقتي سر ريسمان را به درخت بسته بوديم قبل از سوار شدن بايستي باز مي كرديم؛ ولي ما از باز كردن آن غفلت كرده بوديم.
يكي از پسران خواست پياده شده، ريسمان را باز كند كه مادر جلوتر از او خود را به آب انداخت و سر ريسمان را باز كرد؛ ناگهان موج دريا يكباره سر ريسمان را از دستش ربود و كشتي به سرعت به حركت در آمد و ميان دريا رسيد؛ و مادر در جزيره ماند و هر چه فرياد زد و گريه و زاري كرد و اين طرف و آن طرف دويد؛ سودي نبخشيد و كشتي از او دورتر شد. چون نااميد شد بالاي درختي رفت و با ناله و حسرت به شوهر و فرزندانش نگاه مي كرد و اشك مي ريخت ما بالأخره از نظرش دور شديم.
پسران هم كه از مادر نااميد شدند گريه و زاري بسيار كردند و اشك ريختند و اشك آنان نمكي بود كه بر زخمهاي دل ريش و آزرده ام پاشيده مي شد؛ ولي همينكه به ميان دريا رسيديم خوف دريا آنان را فرا گرفت و ساكت شدند.
كشتي ما، هفت روز در حركت بود تا بالأخره به ساحل رسيد و فرود آمديم و از آنجا كه همه برهنه بوديم شرم داشتيم كه به جايي برويم، ديري نپاييد كه شب فرا رسيد؛ من بالاي بلندي رفته، نگاه كردم با روي شهر و روشني آتشي را از دور ديدم؛ پسران را در آنجا گذاره، خود با نشانه ي همان آتش، رو به راه نهادم تا به خانه اي - كه درگاهي عالي داشت - رسيدم؛ در را كوبيدم. مردي - كه بظاهر معلوم بود از بزرگان يهود است - بيرون آمد؛ من قدري از عنبر اشهب بدو دادم و در مقابل، چند جامه و فرشي را از او گرفتم و بازگشتم تا خود را به فرزندانم برسانم. چون نزد فرزندان رسيدم، لباس بر آنان پوشاندم و صبح با هم وارد شهر شديم و در كاروانسرايي حجره اي گرفتيم و شبها جوالي برداشته، مي رفتيم و عنبرهايي كه در كشتي داشتيم مي آورديم. وقتي تمام آنها را آورديم، از پول آنها وسايل زندگي تهيه كرديم و اكنون قريب يكسال است كه با پسرانم در اينجا به سر مي بريم و بظاهر تاجرم؛ ولي شب و روز از دوري آن زن و بيكسي و بيچارگي او در حزن و اندوهم.

از شنيدن اين سخنان چنان رقت، مرا فرا گرفت كه بي اختيار اشكهايم جاري شد و به او گفتم: اگر خود را به آستان قدس امام رضا عليه السلام برساني و درد دل خود را به آن حضرت بگويي اميد است كه دردت علاج شود و از ناراحتي بيرون آيي! زيرا هر كه تا به حال آن حضرت پناهنده شده، به مقصود خود رسيده است.
سخن من، در او مؤثر واقع شد و با خداي تعالي پيمان بست كه از روي اخلاص، قنديلي از طلاي خالص ساخته، پياده به آستان قدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام مشرف شود و همسر خود را از آن حضرت بخواهد.
همان روز طلاي خوبي تهيه كرد و قنديلي ساخت و با دو پسر خود در كشتي نشست و رو به راه نهاد و پس از پياده شدن از كشتي، بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد؛ در شب همان روزي كه وارد شد. متولي، حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: فردا شخصي به زيارت ما مي آيد بايد از او استقبال كني.
صبحگاهان متولي با جمعي از صاحب منصبان از شهر به استقبال او رفتند. و آن مرد و پسرانش را با احترام تمام وارد كردند و در منزلي كه براي آنان تدارك ديده بودند سكني دادند. و قنديلي را هم كه آورده بود در محل مناسبي نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و به حرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا خواندن شد چند ساعتي كه از شب گذشت، خدام حرم، مردم را به خاطر بستن در بيرون كردند و فقط او را در آنجا گذاشته، درها را بستند و رفتند.
او وقتي حرم را خلوت ديد در مقابل قبر مطهر به تضرع و زاري و درد دل گفتن پرداخت و گفت: من آمده ام و زوجه ام را مي خواهم در همان حال تضرع بود تا دو ثلث از شب گذشت؛ ناگاه حالت خستگي و ضعفي به او دست داد و سر به سجده نهاد و چشمانش به خواب رفت؛ ناگهان شنيد كه يك نفر مي گويد: برخيز! سر برداشته، نگاه كرد و ديد وجود مقدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام است كه مي فرمايد: همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است از جا بلند شو و او را ملاقات كن.
گفت: عرض كردم: فدايت شوم، درها بسته است چگونه بروم؟ فرمود: كسي كه همسرت را از راه دور تا اينجا آورده است درهاي بسته را هم مي تواند بگشايد.
گفت: از جا برخاسته، بيرون رفتم و ناگاه چشمم به همسرم افتاد و او را وحشتناك به همان هيأتي كه در جزيره بود ديدم و يكديگر را در آغوش گرفتيم؛ از او پرسيدم: چگونه بدينجا آمدي؟

گفت من از درد فراق و بسياري گريه، مدتي به درد چشم مبتلي شده بودم؛ يك شب در حالي كه در جزيره نشسته بودم و از شدت درد چشم مي ناليدم؛ ناگاه شخصي نوراني پيدا شد - كه از نور رويش تمام جاها روشن بود - دست مرا گرفت و فرمود: چشمانت را بر هم گذار! من چشمانم را بر هم نهادم، ديري نپاييد كه چشمانم را گشودم و خود را در اينجا ديدم - آن مرد همسر خود را نزد پسران برد و به اعجاز امام علي بن موسي الرضا عليه السلام به وصال مادر رسيدند و مجاورت قبر حضرت رضا عليه السلام را اختيار نمودند تا از دنيا رفتند.
https://iranclubs.org/forums/showthread.php?t=139659&page=5
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۰۹﴾مائده
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است https://iranclubs.org/forums/images/...s/viewpost.gif
وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ (92)
الْبَلاغُ الْمُبينُ
رو معنا بفرمائید
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار میلاد با سعادت سلطان دین و ماسوی ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التیحة والسلام تهنیت پاسخ داد.
"
مكاتيب الأئمة عليهم السلام ؛ ج‏5 ؛ ص55

كتابه عليه السلام لرجل في حبّ آل محمّد صلى الله عليه و آله‏

في الدّعوات: و إليه- أي الحبّ في اللَّه و البغض في اللَّه- أشار الرّضا عليه السلام بمكتوبه:

كُن مُحِبَّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَإِن كُنتَ فاسِقاً، وَمُحِبَّاً لِمُحِبِّيهِم وَإِن كانوا فاسِقينَ. «4»

و زاد في بحار الأنوار: إنّ هذا المكتوب هو الآن عند بعض أهل «كرمند»، قرية من نواحينا إلى أصفهان ما هي و رفعته‏ «5» أنّ رجلًا من أهلها كان جمّالًا لمولانا أبي الحسن عليه السلام عند توجّهه إلى خراسان، فلمّا أراد الانصراف قال له: يا ابن رسول اللَّه، شرِّفني بشي‏ء من خطّك أتبرَّك به، و كان الرّجل من العامّة، فأعطاه ذلك المكتوب. «6»
______________________________

(4). الدعوات: ص 28 ح 52.

(5). في مستدرك الوسائل: ج 12 ص 233 «و وقعتُه» و «كومند» بدل «كرمند».

(6). بحار الأنوار: ج 69 ص 253.

مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج‏5، ص: 57



شخصی از اهالی «کرمند» – که یکی از روستاهای اصفهان بوده – که سنی مذهب بود به عنوان ساربان همراه امام رضا علیه‏السلام به خراسان آمد.
او هنگام بازگشت نزد حضرت رفت و عرض کرد: یابن رسول الله، نوشته ‏ای با خط مبارک خود به من دهید تا آن را به عنوان تبرک نگه دارم.
امام رضا علیه‏ السلام حدیثی نوشتند و به او دادند:
کُن مُحِبّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کُنتَ فاسِقاً و مُحِبّاً لِمُحِبّیهِم وَ اِن کانوا فاسِقین
دوستدار آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) باش گرچه فاسق باشی و دوستدار محبان آن ها باش، هرچند فاسق باشند.


"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار میلاد با سعادت سلطان دین و ماسوی ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التیحة والسلام تهنیت پاسخ داد.
"
شیخ محمد، کفشدار روحانی، از موثقین اهل منبر مشهد، از دوست خود نقل کرد که گفت: هنگام تحویل سال نو، در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بودم.
با وجود تنگی جای، در پهلوی خود جوانی را دیدم که بزحمت نشسته است. به من گفت: هر چه می خواهی از این بزرگوار بخواه.
من چون او را جوان متجددی دیدم، خیال کردم او از روی استهزاء این حرف را می زند، سپس گفت: خیال نکن که من از روی بی اعتقادی این حرف را زدم، حقیقت همین است؛ زیرا از این بزرگوار معجزه بزرگی دیده ام. بعد شروع کرد به شرح آن معجزه.
گفت: من اهل کاشمرم پدرم در آنجا به من کم مرحمتی می نمود؛ لذا بی اجازه او پیاده به قصد زیارت این بزرگوار، به مشهد مقدس آمدم و چون جایی را نمی دانستم و کسی را هم نمی شناختم یکسره به حرم مطهر مشرف شدم و زیارت نمودم؛ ناگاه در بین زیارت، چشمم به دختری افتاد که با مادر خود به زیارت آمده بود.
همینکه چشمم به آن دختر افتاد، منقلب و فریفته او شدم و عشقش در دلم جای گرفت به طوری که پریشان حال شدم. جلو ضریح رفتم و شروع کردم به گریه کردم عرض کردم: حال که من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما می خواهم؛ گریه و تضرع و زیادی کردم.بطوری که بی حال شدم وقتی به خود آمدم دیدم؛ چراغهای حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است؛ لذا نماز خواندم و با همان حال پریشانم باز جلو ضریح مطهر رفته و شروع کردم به گریه کردن.
عرض کردم: آقا! من دست از شما بر نمی دارم، تا به مطلب برسم و در حال گریه و زاری بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صدای جار بلند شد که ایها المؤمنون فی امان الله.
من هم دیدم چون حرم مطهر خلوت شد و مردم همه رفته اند ناچار بیرون آمدم همینکه به کفشداری رسیدم که کفشم را بگیرم، دیدم که یک نفر در آنجا نشسته است و به غیر از کفش من کفش دیگری هم نیست؛ آن شخص که مرا دید گفت: میرزانصرالله کاشمری تو هستی؟
گفتم:آری.گفت:بسیار خوب.
آن گاه به نوکر خود گفت: برو به برادر زنم بگو بیاید؛ پس از اندک زمانی برادر زنش آمده نشست. آن مرد به برادر زنش گفت:
حقیقت مطلب این است که من امروز بعد ظهر خوابیده بودم همشیره تو با دخترش برای زیارت به حرم مطهر رفته بودند؛ ناگاه در عالم خواب دیدم که یک نفر در منزل آمده، گفت: حضرت رضا علیه السلام تو را می خواهد فوراً برخاسته تا میان ایوان طلا رفتم؛ دیدم آن بزرگوار در ایوان، روی قالیچه نشسته است چون مرا دید صورت مبارک خود را به طرف من نموده، این میرزا نصرالله دختر تو را دیده است و او را از من می خواهد.
حال تو دخترت را به او تزویج کن. وقتی بیدار شدم، نوکرم را فرستادم در کفشداری تا او را پیدا کرده، بیاورد و حالا او را کرده،آورده است؛ و او همین آقای است که اینجا نشسته، تو را طلبیدم تا ببینم در این مورد چه رأیی داری؟
کفت: جایی که امام فرموده است من چه بگویم؟ آن جوان گفت: وقتی این سخنان را شنیدم شروع کردم به گریه کردن.
بالأخره آن دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا علیه السلام به حاجت خود که وصال آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد. این است که می گویم هر چه مایلی از این بزرگوار بخواه که حاجات به در خانه او بر آورده می شود

کرامات رضویه، ج 1، ص 110.


"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار میلاد با سعادت سلطان دین و ماسوی ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التیحة والسلام تهنیت پاسخ داد.
"
داستانی واقعا خواندنی از کرامت شمس الشموس حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
در جلد اول كرامات رضويه ص 182، و دارالسلام نوري نقل مي كند كه يكي از موثقين اهل گيلان گفت:
سفري به هند كردم و شش ماه در شهر بنگاله توقف و در سرايي، حجره اي براي تجارت، اجاره كردم.
در آن سرا، پهلوي حجره ام غريبي با دو پسرانش در آنجا به سر مي برد كه هميشه ملول و افسرده خاطر بود و گاهي هم صداي گريه و ناله اش به گوش مي رسيد؛ يك روز بعد به فكر افتادم كه نزد او رفته، علت حزن و اندوه و گريه اش را بپرسم، وقتي نزد او رفتم، ديدم حالت ضعف به او دست داده است.
بدو گفتم: مي خواهم علت حزن و اندوهت را بدانم. او در جواب گفت: علتش بر اثر اتفاقي است كه در زندگي براي من روي داده است كه شرحش اين است:
در دوازده سال قبل مال التجاره اي تهيه نمودم و به عزم تجارت بر كشتي سوار شدم و كشتي بيست روز در حركت بود؛ ناگاه باد تندي وزيد و هم مال و مسافران كشتي را غرق كرد؛ من در ميان دريا دل به مرگ نهادم تا اينكه خود را به تخته ای بند كردم و باد مرا به چپ و راست مي برد تا به حكم قضاي الهي آن تخته ، مرا از كام نهنگ رهانيده، به جزيره اي رسانيد و موج مرا به ساحل انداخت؛ همينكه از مرگ نجات يافتم، سجده ي شكر كردم؛ و مدت يكسال در ميان جزيره اي بسيار باصفا و خالي از بني آدم زندگي كردم و شبها از ترس درندگان، روي درخت به سر بردم. روزي به قصد وضو ساختن در كنار درختي - كه آب باران دور آن جمع شده بود - رفتم؛ ناگهان عكس زني زيبا را در آب ديدم و با تعجب سر بلند كرده، زني را لخت و عريان در بالاي درخت ديدم وقتي متوجه ي نگاه من شد گفت: اي مرد! از خدا و پيامبرش شرم نمي كني كه به من نظر مي افكني؟ من از شرم، سر به زير انداخته، گفتم: تو رابه خدا! بگو! از فرشتگاني يا از پريان؟
گفت: من انسانم، كه سرنوشت، مرا بدينجا كشانده است و پدرم ايراني است؛ در سفري كه با كشتي به هند مي رفت كشتي ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و اكنون سه سال است كه در اينجا مانده ام.
پس از شنيدن سخنان آن زن، جريان خود را براي او نقل كردم و در پايان گفتم: خوب است كه به عقد من درآيي تا زن و شوهر شويم او سكوت كرد و من سكوتش را موجب رضايت دانستم و صورتم را از او برگرداندم؛ او نيز از درخت به زير آمد و او را به عقد خود درآوردم.
خداي تعالي بر بيكسي ما ترحم نمود و دو پسر به ما عنايت كرد كه هر دو در مقابل شما هستند؛ اما پيشامدي سبب شد كه ما از آن زن جدا شويم؛ و اين حزن و اندوه من براي فراق مادر بچه هاست كه شرحش اين است:
ما، در آن جزيره، به ديدار اين دو پسر خشنود بوديم؛ اما برهنه و با موهاي بلند و بسيار بد منظر، به سر مي برديم.
روزي همسرم گفت: كاش! لباسي مي داشتيم و از اين رسوايي رها مي شديم؛ پسران، چون سخن مادر را شنيدند گفتند: مگر بغير از اين وضع به گونه اي ديگر هم مي توان زندگي كرد؟
مادر گفت: آري. خداي تعالي شهرهاي بزرگ و پرجمعيت آفريده است كه مردم آن از غذاهاي لذيذ و خوشمزه و لباسهاي زيبا استفاده مي كنند؛ ما هم قبل از اينكه بدين جزيره بيفتيم، در آنجا بوديم؛ ولي سفر دريا و شكستن كشتي موجب شد كه باز هم با توجه به عنايت خداي تعالي به وسيله ي تخته سنگي خود را نجات دهيم و بدينجا بيفتيم.
پسران مشتاقانه گفتند: اگر چنين است چرا به وطن باز نمي گرديد. مادر گفت: چون دريا در پيش است و عبور از دريا بدون كشتي ممكن نيست و اينجا هم كه كشتي نيست كه ما به وسيله ي آن از دريا عبور كرده؛ به زادگاه خود برگرديم.
پسران گفتند: ما خود كشتي مي سازيم و با اصرار، كمك فكري خواستند، تا كشتي بسازند؛ مادر چون اصرار ايشان را ديد، به درخت بزرگي كه در آن نزديكي افتاده بود اشاره كرد و گفت، اگر بتوانيد، وسط اين درخت را بتراشيد و خالي كنيد شايد به خواست خداوند بتوانيم، در داخل آن نشسته، خود رابه جايي برسانيم.
پسران با شنيدم سخنان مادر، خوشحال شدند و با شوق تمام به طرف كوهي - كه در آن نزديكي بود - رفتند و سنگهاي سر تيزي كه مثل تيشه ي نجاري بود پيدا كرده، آوردند و خود را براي خالي كردن درخت آماده نمودند.
پسران مدت شش ماه با كار مداوم توانستند وسط درخت را خالي كرده، آن را به صورت كشتي كوچكي در آورند - كه دوازده نفر در آن بتوانند نشست.
ما نيز به داشتن چنين پسراني كاري، خوشحال بوديم؛ در اين هنگام به فكر جمع كردن عنبر اشهب - كه مومي از عسل مخصوص بود - افتاديم زيرا در آن جزيره كوه بسيار بلندي بود كه پشت آن كوه، جنگلي قرار داشت كه تمام اشجارش ميخك بود و زنبوران عسل، از شكوفه هاي ميخك مي خوردند و بر قله آن كوه، عسل مي ساختند و در موقع باران عسل، شسته مي شد و از كوه فرو مي ريخت؛ و شربت آن نصيب ماهيان دريا مي شد و مومش را - كه عنبر اشهب نام داشت و در پايين كوه باقي مي ماند - در كشتي گذاريم و با خود ببريم.
در حدود صد من ازشهب) جمع آوري كرديم و با آن مومها در كشتي حوضي در يك طرف كشتي ساختيم و ظرفهايي تهيه كرديم و با آن ظرفها آب شيرين آشاميدني

آورده، حوض را پرآب نموديم.
و براي خوراك نيز چوب چيني - كه ريشه اي است كه در آن جزيره فراوان بود - تهيه كرديم و در كشتي نهاديم؛ دو ريسمان محكم از ريشه ي درختان بافتيم و يك سر كشتي را به ريسمان و سر ديگرش را به ريسماني ديگر و بعد سر هر دو ريسمان را به درخت بزرگي بستيم، چون كارها تمام شد، در انتظار فرا رسيدن مد دريا نشستيم. مد دريا رسيد؛ و آب، زياد شد و كشتي ما روي آب قرار گرفت؛ ما در حال خوشحالي حمد خداي تعالي رابه جا آورديم و بر كشتي سوار شديم با كمال تعجب ديديم كشتي حركت نمي كند علتش هم اين بود كه وقتي سر ريسمان را به درخت بسته بوديم قبل از سوار شدن بايستي باز مي كرديم؛ ولي ما از باز كردن آن غفلت كرده بوديم.
يكي از پسران خواست پياده شده، ريسمان را باز كند كه مادر جلوتر از او خود را به آب انداخت و سر ريسمان را باز كرد؛ ناگهان موج دريا يكباره سر ريسمان را از دستش ربود و كشتي به سرعت به حركت در آمد و ميان دريا رسيد؛ و مادر در جزيره ماند و هر چه فرياد زد و گريه و زاري كرد و اين طرف و آن طرف دويد؛ سودي نبخشيد و كشتي از او دورتر شد. چون نااميد شد بالاي درختي رفت و با ناله و حسرت به شوهر و فرزندانش نگاه مي كرد و اشك مي ريخت ما بالأخره از نظرش دور شديم.
پسران هم كه از مادر نااميد شدند گريه و زاري بسيار كردند و اشك ريختند و اشك آنان نمكي بود كه بر زخمهاي دل ريش و آزرده ام پاشيده مي شد؛ ولي همينكه به ميان دريا رسيديم خوف دريا آنان را فرا گرفت و ساكت شدند.
كشتي ما، هفت روز در حركت بود تا بالأخره به ساحل رسيد و فرود آمديم و از آنجا كه همه برهنه بوديم شرم داشتيم كه به جايي برويم، ديري نپاييد كه شب فرا رسيد؛ من بالاي بلندي رفته، نگاه كردم با روي شهر و روشني آتشي را از دور ديدم؛ پسران را در آنجا گذاره، خود با نشانه ي همان آتش، رو به راه نهادم تا به خانه اي - كه درگاهي عالي داشت - رسيدم؛ در را كوبيدم. مردي - كه بظاهر معلوم بود از بزرگان يهود است - بيرون آمد؛ من قدري از عنبر اشهب بدو دادم و در مقابل، چند جامه و فرشي را از او گرفتم و بازگشتم تا خود را به فرزندانم برسانم. چون نزد فرزندان رسيدم، لباس بر آنان پوشاندم و صبح با هم وارد شهر شديم و در كاروانسرايي حجره اي گرفتيم و شبها جوالي برداشته، مي رفتيم و عنبرهايي كه در كشتي داشتيم مي آورديم. وقتي تمام آنها را آورديم، از پول آنها وسايل زندگي تهيه كرديم و اكنون قريب يكسال است كه با پسرانم در اينجا به سر مي بريم و بظاهر تاجرم؛ ولي شب و روز از دوري آن زن و بيكسي و بيچارگي او در حزن و اندوهم.

از شنيدن اين سخنان چنان رقت، مرا فرا گرفت كه بي اختيار اشكهايم جاري شد و به او گفتم: اگر خود را به آستان قدس امام رضا عليه السلام برساني و درد دل خود را به آن حضرت بگويي اميد است كه دردت علاج شود و از ناراحتي بيرون آيي! زيرا هر كه تا به حال آن حضرت پناهنده شده، به مقصود خود رسيده است.
سخن من، در او مؤثر واقع شد و با خداي تعالي پيمان بست كه از روي اخلاص، قنديلي از طلاي خالص ساخته، پياده به آستان قدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام مشرف شود و همسر خود را از آن حضرت بخواهد.
همان روز طلاي خوبي تهيه كرد و قنديلي ساخت و با دو پسر خود در كشتي نشست و رو به راه نهاد و پس از پياده شدن از كشتي، بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد؛ در شب همان روزي كه وارد شد. متولي، حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: فردا شخصي به زيارت ما مي آيد بايد از او استقبال كني.
صبحگاهان متولي با جمعي از صاحب منصبان از شهر به استقبال او رفتند. و آن مرد و پسرانش را با احترام تمام وارد كردند و در منزلي كه براي آنان تدارك ديده بودند سكني دادند. و قنديلي را هم كه آورده بود در محل مناسبي نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و به حرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا خواندن شد چند ساعتي كه از شب گذشت، خدام حرم، مردم را به خاطر بستن در بيرون كردند و فقط او را در آنجا گذاشته، درها را بستند و رفتند.
او وقتي حرم را خلوت ديد در مقابل قبر مطهر به تضرع و زاري و درد دل گفتن پرداخت و گفت: من آمده ام و زوجه ام را مي خواهم در همان حال تضرع بود تا دو ثلث از شب گذشت؛ ناگاه حالت خستگي و ضعفي به او دست داد و سر به سجده نهاد و چشمانش به خواب رفت؛ ناگهان شنيد كه يك نفر مي گويد: برخيز! سر برداشته، نگاه كرد و ديد وجود مقدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام است كه مي فرمايد: همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است از جا بلند شو و او را ملاقات كن.
گفت: عرض كردم: فدايت شوم، درها بسته است چگونه بروم؟ فرمود: كسي كه همسرت را از راه دور تا اينجا آورده است درهاي بسته را هم مي تواند بگشايد.
گفت: از جا برخاسته، بيرون رفتم و ناگاه چشمم به همسرم افتاد و او را وحشتناك به همان هيأتي كه در جزيره بود ديدم و يكديگر را در آغوش گرفتيم؛ از او پرسيدم: چگونه بدينجا آمدي؟
گفت من از درد فراق و بسياري گريه، مدتي به درد چشم مبتلي شده بودم؛ يك شب در حالي كه در جزيره نشسته بودم و از شدت درد چشم مي ناليدم؛ ناگاه شخصي نوراني پيدا شد - كه از نور رويش تمام جاها روشن بود - دست مرا گرفت و فرمود: چشمانت را بر هم گذار! من چشمانم را بر هم نهادم، ديري نپاييد كه چشمانم را گشودم و خود را در اينجا ديدم - آن مرد همسر خود را نزد پسران برد و به اعجاز امام علي بن موسي الرضا عليه السلام به وصال مادر رسيدند و مجاورت قبر حضرت رضا عليه السلام را اختيار نمودند تا از دنيا رفتند.
"

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
" يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ﴿۱۰۹﴾مائده "

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
شما که می گویی تمام سخنان پیامبر وحی است در یاره این آیات چه می گویی ؟

عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ ﴿۴۳﴾توبه
خدايت ببخشايد چرا پيش از آنكه [حال] راستگويان بر تو روشن شود و دروغگويان را بازشناسى به آنان اجازه دادى (۴۳)
قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (14)سوره مبارکه جاثیه
معنا کن غفران رو
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ(33)سوره مبارکه محمد

"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ(33)سوره مبارکه محمد

"

يك روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:23PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2020 DragonByte Technologies Ltd.