بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > نظم و نثر ادبي

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Monday 15 June 2015   #1336
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

حالم خوب نیست
همین!
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 17 September 2015   #1337
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

دلم می خواهد بادبادک باشم...
تا که همواره هم بازی ابرهای سپید بازیگوش شوم...
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Friday 18 September 2015   #1338
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

شاید درست نباشد گفتن این حرف
اما



دلم برایت تنگ شده، گل مریم من...
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 21 September 2015   #1339
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

شعر، چه واژه عجیبی است.
وقتی سروده می شود تمام آدم را می لرزاند.
ولی وقتی می خواهی بسرایی، زبانت الکن می شود.
وقتی می خواهی شعر بگویی آسمان بر سرت خراب می شود...
و تو نمی توانی شعر بگویی...
و تو حس سرد و تلخ حسادتت، اوج می گیرد.
ناراحت می شوی از اینکه نمی توانی شعر بگویی و کسی هم نیست که شعر را یادت دهد و وقتی هم نداری که شعر را یاد بگیری...
می خواهی شعر بگویی اما تا اشعار دیگران را می خوانی، به این می اندیشی که شعر گفتنت هیچ سودی ندارد که این واژگان نه اینکه شعر بلکه یک مشت واژه های غریب و شکننده و دلشکسته ای هستند که از دل برمیخیزند. و لزوما هر چینش واژه ای را شعر نمی گویند...
اما تو دوست داری که شاعر باشی، نه اینکه شعر بگویی، بلکه پابرهنه گردی...
کفش هایت را در بیاوری تا در میان این برگ های زرد و نارنجی پاییزی که دارد می آید، صدای لطیف خش خش آنها را به آسمان هدیه کنی...
و تو می خواهی شاعر باشی...
و تو هیچ وقت شاعر نخواهی شد...
و تو در حسرت شعر گفتن عاقبت دیگر اکسیژن دنیا را نمی بلعی...
و تو در حسرت شعر گفتن عاقبت جان به جان آفریم تسلیم خواهی کرد...
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Friday 2 October 2015   #1340
zahra90
پروانۀ بی بال㋡
 
نشان zahra90
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2013
مكان: پیله
سن: 29
پاسخ‌ها: 3,993
روزنوشته ها: 19
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

اگر کسی بخواهد بخشی از زندگی شما باشد حتما خواهد بود. پس برای کسی که هیچ تلاشی برای ماندن نمی کند،
خودتان را به زحمت نیندازید تا جایی را برایش نگه دارید !
__________________
اگر یقین داری که روزی پروانه می شوی
بگذار روزگار هرچه میخواهد پیله کند
zahra90 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از zahra90 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1341
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

هنوز چند دقیقه ای مانده تا بامداد شنبه و من همینک نشسته ام روبروی تمام خاطراتم . و نفس می کشم با اکسیژن خالصی که از لابلای این نوشته ها و عکس های قدیمی بر می آید. در آغوش می کشم تمام مهربانی ها و تمام لحظه های شیرینی که چه زود سپری شدند. در آغوش می کشم آدم هایی که بودند و اما حالا، نیستند. با تمام وجودم، تمام عشق های پاکی را که در این ایام داشته ام، لمس می کنم. عشق های گذرا، مانا. تمام آن نگاه های زیر چشمی در دانشگاه را، تمام آن انتظارهای عجیبی که می کشیدم تا وبلاگی به روز شود. تمام آن انتظارهای عجیبی که می کشیدم تا کسی، چیزی بگوید به من، متنی بنویسد برای من، وبلاگی به روز کند، تا که خنده ای رضایت آمیز غنچه کند بر لبهایم. تمام خاطراتم را که مرور می کنم، هر لحظه که می گذرد این سوال ذهن مرا مشغول می کند که چطور هنوز هم زنده ام؟!

برگرفته شده از hamsayegi.blog.ir || احمد نهازی
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1342
scholar
مریم
 
نشان scholar
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2010
پاسخ‌ها: 2,318
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
رؤیا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطر ما
ما که کاری نکرده ایم
__________________
هیچوقت برایم مهم نبود که بقیه درباره ام چه فکر می کنند،
راستش بیشتر اوقات حق با من است، فقط حوصله ی اثباتش را ندارم!

- جیم کری

آخرين ويرايش scholar ، Saturday 17 October 2015 در 08:32AM.
scholar حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از scholar بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1343
bahriii
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: Sep 2015
پاسخ‌ها: 45
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

وقتی به کسی دروغ گفتن یا یک کار منفی رو یاد میدی یا کمکش میکنی ،

ممکنه روزی به خودت هم دروغ بگه و ضررش به تو هم برسه.
bahriii حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از bahriii بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1344
آتنا(فاطمه021)
عضو ثابت
 
نشان آتنا(فاطمه021)
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 4,293
روزنوشته ها: 14
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
به نام خدايي از رگ گردن به ما نزديكتر است
هم اكنون كه قلم بردست گرفتم، مي خواهم بنويسم. مي خواهم بنويسم همانند يك عاشق. عاشقي كه عشقش قلم. قلمي كه جوهرش، جاري از عشق الهي.
ديگرخسته شدم بس كه عمر خود را صرف نوشتن اين جمله كردم."آقايان هميشه برنده هستند". ديگر نمي خواهم بنويسم آقايان برنده هستند. بلكه مي خواهم بنويسم چرا هستند. اصلاً چرا وجود دارند. چرا زندگي مي كنند. ديگر خسته شدم از بس خودم را پشت حصار حماقت، اسير كردم. مي خواهم ببينم چرا كلبه ها را درون جنگل مي سازند. ميگويند آسمان آبي است. پس كو؟ چرا چشمانم نيلي نمي شود؟ چرا آسمان در چشمم موج نمي زند؟ پس يا آسمان آبي نيست يا چشمانم دروغ مي گويد.
نمي دانم چرا خود را اسير فيل كردم؟ شايد اين جمله از نظر خواننده خنده دار باشد اما جاي بسي تأمل دارد. يكي بگويد تا كنون چقدر وقت صرف حل مشكلات مردم كرديم؟ يكي بگويد چقدر سعي و تلاش براي پيدا كردن خدا كرديم. چه خوش گفت شاعر نو سرا، "و خدايي كه در اين نزديكيست. لاي اين شب بوها". و خوشا يه حال اين شاعر كه خدا را پيدا كرد.
و شماي خواننده، در اين سرنگار، دل نوشته و خاطرات اين حقير را خواهيد خواند.
با تشكر
ميرزا
چه زیبا بود .راست گفتی
__________________
خدایا!من تسلیم
آتنا(فاطمه021) حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از آتنا(فاطمه021) بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1345
آتنا(فاطمه021)
عضو ثابت
 
نشان آتنا(فاطمه021)
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 4,293
روزنوشته ها: 14
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
به نام خدايي از رگ گردن به ما نزديكتر است
هم اكنون كه قلم بردست گرفتم، مي خواهم بنويسم. مي خواهم بنويسم همانند يك عاشق. عاشقي كه عشقش قلم. قلمي كه جوهرش، جاري از عشق الهي.
ديگرخسته شدم بس كه عمر خود را صرف نوشتن اين جمله كردم."آقايان هميشه برنده هستند". ديگر نمي خواهم بنويسم آقايان برنده هستند. بلكه مي خواهم بنويسم چرا هستند. اصلاً چرا وجود دارند. چرا زندگي مي كنند. ديگر خسته شدم از بس خودم را پشت حصار حماقت، اسير كردم. مي خواهم ببينم چرا كلبه ها را درون جنگل مي سازند. ميگويند آسمان آبي است. پس كو؟ چرا چشمانم نيلي نمي شود؟ چرا آسمان در چشمم موج نمي زند؟ پس يا آسمان آبي نيست يا چشمانم دروغ مي گويد.
نمي دانم چرا خود را اسير فيل كردم؟ شايد اين جمله از نظر خواننده خنده دار باشد اما جاي بسي تأمل دارد. يكي بگويد تا كنون چقدر وقت صرف حل مشكلات مردم كرديم؟ يكي بگويد چقدر سعي و تلاش براي پيدا كردن خدا كرديم. چه خوش گفت شاعر نو سرا، "و خدايي كه در اين نزديكيست. لاي اين شب بوها". و خوشا يه حال اين شاعر كه خدا را پيدا كرد.
و شماي خواننده، در اين سرنگار، دل نوشته و خاطرات اين حقير را خواهيد خواند.
با تشكر
ميرزا
نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
هنوز چند دقیقه ای مانده تا بامداد شنبه و من همینک نشسته ام روبروی تمام خاطراتم . و نفس می کشم با اکسیژن خالصی که از لابلای این نوشته ها و عکس های قدیمی بر می آید. در آغوش می کشم تمام مهربانی ها و تمام لحظه های شیرینی که چه زود سپری شدند. در آغوش می کشم آدم هایی که بودند و اما حالا، نیستند. با تمام وجودم، تمام عشق های پاکی را که در این ایام داشته ام، لمس می کنم. عشق های گذرا، مانا. تمام آن نگاه های زیر چشمی در دانشگاه را، تمام آن انتظارهای عجیبی که می کشیدم تا وبلاگی به روز شود. تمام آن انتظارهای عجیبی که می کشیدم تا کسی، چیزی بگوید به من، متنی بنویسد برای من، وبلاگی به روز کند، تا که خنده ای رضایت آمیز غنچه کند بر لبهایم. تمام خاطراتم را که مرور می کنم، هر لحظه که می گذرد این سوال ذهن مرا مشغول می کند که چطور هنوز هم زنده ام؟!

برگرفته شده از hamsayegi.blog.ir || احمد نهازی
__________________
خدایا!من تسلیم
آتنا(فاطمه021) حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از آتنا(فاطمه021) بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 17 October 2015   #1346
آتنا(فاطمه021)
عضو ثابت
 
نشان آتنا(فاطمه021)
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 4,293
روزنوشته ها: 14
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

دلم بچگی می کند...پشت کدام مغازه پابکوبم تا برایم آرامش بخرند؟
__________________
خدایا!من تسلیم
آتنا(فاطمه021) حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از آتنا(فاطمه021) بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 5 November 2015   #1347
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

اینکه چگونه نوشته هایم را آغاز کنم، همیشه ذهنم را درگیر خودش کرده و می کند. و یا اینکه چه کنم که این واژگان خسته، بر صفحه کاغذ یا مانیتور به آرامش برسند. و یا اینکه چه کنم که مخاطبانم، نوشته هایم را نظاره گر باشند. بخوانند مرا! نمی دانم اگر انتظامی و آهنگ های منحصر به فردش نبود، چگونه می توانستم بنویسم؟ و یا چگونه می توانستم برنامه نویسی کنم؟ و یا چگونه می توانستم زندگی کنم؟! تکرار هم مسئله ای است که همیشه به آن فکر می کنم. خوشم نمی آید از آن اما گویی خیال دل کندن از این برنامه نویس نویسنده را ندارد! هه! برنامه نویس نویسنده!! پیش تر از این ها اینقدر خودشیفته نبودم! نمی دانم چرا حالا اینقدر جسورانه خودم را برنامه نویس نویسنده یا نویسنده برنامه نویس خطاب می کنم. اما زیاد هم بد نیست. حداقل اینکه تکرار ندارد. تکرار واژگان، تکرار روزها، تکرار زمان، تکرار درد ها، تکرار "تکرار".
اینکه لحظه های خوش ما کوتاه است و دردهایمان بی شمار، همیشه هم بد نیست. درد که نباشد، نوشتنی هم رخ نمی دهد. ما می نویسیم تا که شاید جایی، لحظه ای، خودمان را خالی کنیم. ما می نویسیم تا که شاید همدردی پیدا شود و همراهی کند روح و جان خسته مان را. ما می نویسیم تا که شاید کسی، هنگام قرار گرفتن بر سر دوراهی، متحیر و حیران نشود. دو راهی مرگ و زندگی! به راستی زندگی سبز است و ما، رنگ تیره را با قلموی زشت اعمالمان بر قاب سپید و سبزش می کشیم. ما خودمان چاله می کنیم و شکوه می کنیم از مسیر پر چاله و ناهموار زندگی.
زندگی همیشه شیرین نیست. زندگی یعنی با درد ساختن، زندگی یعنی پدری که سخت، شبانه روز تلاش می کرد و حالا بر بستر بیماریست. زندگی یعنی مادری که بغضش را می خورد، خدایش را شکر می کند، می سازد با آن! زندگی یعنی تنهایی مزمن من که سخت گریبانگیرم شده است! زندگی یعنی مرغی که تخم نمی گذارد و گاوی که هر روز میزاید (برگرفته از اشعار حسین پناهی). زندگی یعنی من، که زمین و زمان می خواهند برفراز قله ای، فریاد بزنم، کم آورده ام! هه! شتر در خواب بیند پنبه دانه! من با تمام این دردها خو گرفته ام، می روم بر فراز همان قله، فریاد می زنم که تا آخر ایستاده ام، همچون قله و همچیون آسمان که همیشه بر فراز دشت ها و کوه ها ایستاده است. من تا آخر می ایستم، تیمار می کنم بیمار این روزهای خانه مان را، چشم و چراغ و سایه سرمان را. سنگ صبور می شوم برای آنهایی که بغض دارند. برای توکا! زندگی این است...


برگرفته شده از hamsayegi.blog.ir || احمد نهازی
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 23 November 2015   #1348
irsa942
عضو ثابت
 
نشان irsa942
 
تاريخ ثبت نام: May 2014
پاسخ‌ها: 462
روزنوشته ها: 1
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند...........
irsa942 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از irsa942 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 17 March 2016   #1349
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا هم که نشدی...
مردنم اینقدر تماشایی بود؟
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 16 May 2016   #1350
کاوشگر
عضو ثابت
 
نشان کاوشگر
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
پاسخ‌ها: 323
روزنوشته ها: 27
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی
کاوشگر حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از کاوشگر بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 12:20AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts