بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > maryam57s

نکات

ارزیابی : 2 رای , 5.00 متوسط .

وقتی فقط خدا تنهاست

درخواست "وقتی فقط خدا تنهاست" به Digg درخواست "وقتی فقط خدا تنهاست" به del.icio.us درخواست "وقتی فقط خدا تنهاست" به StumbleUpon درخواست "وقتی فقط خدا تنهاست" به Google
ارسال Thursday 28 May 2009 در 05:33PM توسط maryam57s
بروز شده توسط Thursday 28 May 2009 در 10:38PM توسط maryam57s

یکی بودیکی نبود.یک مرد بودکه تنها بود .یک زن بودکه او هم تنها بود .زن به آبرودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا غم آنها را میدید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.مرد سرش راپایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید.
خدا به مرد
گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید. خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تاپرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد و دست های زن رو به آسمان ماند.مرد او رادید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد.خدا دست های آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته هادر گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد.خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .خاک خوشبو شد .پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود.
فرشته هابه او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن رادید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید. وقتی خداخندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خداگفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تاراستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شداز گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند.خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفتهاست که خیش نشود.
زنی را دیدکه در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود.
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 9813 نظرات 10 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 10

نظرات

  1. Old Comment
    نشان z_p_n
    قشنگه ولی خیلی وقته که فقط یه رویاست
    ارسال Thursday 28 May 2009 در 05:51PM توسط z_p_n z_p_n حاضر نيست
  2. Old Comment
    نشان maryam57s
    سلام زهرا خانم . باید سعی کنیم این رویا رو به واقعیت نزدیک کنیم عزیزم
    ارسال Thursday 28 May 2009 در 06:09PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان z_p_n
    جهان وکارجهان جمله هیچ برهیچ است
    هزاربارمن این نکته کرده ام تحقیق
    ارسال Thursday 28 May 2009 در 06:33PM توسط z_p_n z_p_n حاضر نيست
  4. Old Comment
    نشان maryam57s
    زهرا خانم . اونقدر هم که فکر میکنید زندگی به همین راحتیها نیست . قشنگی زندگی به همین پستی بلندیهاشه . اگر قرار بود همه چیز رو خیلی راحت بدست بیاریم , اونموقع داشتن خیلی از عزیزان و حتی مادیات و سایر مسائل دنیوی برامون ارزشی نداشتند چه برسه به معنویات .
    براتون آرزوی سلامتی و دل خوش دارم خواهر گلم .
    ارسال Thursday 28 May 2009 در 10:00PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  5. Old Comment
    نشان solo
    قشنگ بود ولی ...
    ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا فکر میکنم با اینکه خدا همه رو میبینه ، منو نمیبینه ...
    نه فقط من ، خیلی های دیگه رو هم نمیبینه
    نمیدونم ، شاید من اشتباه میکنم ،
    شاید ...
    ارسال Friday 29 May 2009 در 10:27AM توسط solo solo حاضر نيست
  6. Old Comment
    نشان maryam57s
    کاربر solo متاسفانه من اسم شما رو نمیدونم . ولی این قطعه زیر رو در زمانی که خیلی نا امید بودم یکی از عزیزترین دوستانم برایم نوشت , من هم تقدیم میکنم به شما

    اميد را با دستهايم
    با تارهاي وجودم ساختم
    اميد را جرعه جرعه نوش کردم
    چنان مي سازمش که در اوج نااميدي
    خوب مي دانم هست و
    سوسويش کمکم خواهد کرد
    چنان مفيد
    چنان زيبا
    که بي مثل و مانند است
    تنها اميد است که مي ماند

    در آن زمان که امیدت برید از همه جا
    ببین کیست امیدت
    بدان که اوست خدا . . .
    ارسال Friday 29 May 2009 در 12:54PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  7. Old Comment
    نشان asena
    خوب بود ممنونم.
    وقتی از دنیا و آدماش خسته میشی ... برو کوه و داد بزن ..آیا باز هم امیدی هست...؟
    آنوقت تو جوابت میشنوی که میگه...
    هست... هست... هست
    ارسال Friday 29 May 2009 در 01:52PM توسط asena asena حاضر نيست
  8. Old Comment
    نشان maryam57s
    خواهش میکنم آسنا خانم .
    ارسال Friday 29 May 2009 در 02:40PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  9. Old Comment
    سلام.هنوز صبح نشده .از خواب بیدار شدم.مثل عادت همیشگی سراغ دنیای هزاران رنگ اینترنت اومدم.خوب خوش اومدم.نظرات وخیلی مطالب خواندم.ولی یک چیز هست اون اینکه چرا قدر خودمون نمی دانیم.هر لحظه وهر ساعت.وقتی از دنیا ناامید میشم .چرا به اغوش اون زیبای مطلق پناه نمیبریم .ناشکری نکنیم.اگه جای اون عراقی در بند باشیم.چه میکردی .یا افغانی .اون بنده خدا چه باید بگویند.پس در هر کجا هستی شکر ایزد منان بگوییم.وظهور مولایمون از درگاهش بخواهیم.انشاالله.صبح همه مردم ایرانم خوش.ای خدای یبایم.منم بنده سراپا گناهکارت.ایخالق م مرا دریاب.هر کجا برم مرا نمی شناسند ومراپناه ندهند.مرا دیوانه خوانند.ولی ای زیبایم مرا وقتی طفلی ناتوان بودم می شناختی چون خالقم بودی.اگه از سر ناچاری به در خانه روم .وپول ی درخواست کنم.با محنت فراوان حتی خراهر خودم باش منت گذارد.الهی تواونقدر به من دادی که بی محنت .که عمرم دارم خجالت زده درگاهتم. باز گناه میکنم.شرمنده ات نگاه عفو ومغفرتم.الهی ما وتمام جوانان دریاب.شکرت
    ارسال Wednesday 13 January 2010 در 04:43AM توسط فقط خدا
  10. Old Comment
    نشان maryam57s
    نقل قول:
    در اصل توسط فقط خدا نوشته شده است نمایش نظر
    سلام.هنوز صبح نشده .از خواب بیدار شدم.مثل عادت همیشگی سراغ دنیای هزاران رنگ اینترنت اومدم.خوب خوش اومدم.نظرات وخیلی مطالب خواندم.ولی یک چیز هست اون اینکه چرا قدر خودمون نمی دانیم.هر لحظه وهر ساعت.وقتی از دنیا ناامید میشم .چرا به اغوش اون زیبای مطلق پناه نمیبریم .ناشکری نکنیم.اگه جای اون عراقی در بند باشیم.چه میکردی .یا افغانی .اون بنده خدا چه باید بگویند.پس در هر کجا هستی شکر ایزد منان بگوییم.وظهور مولایمون از درگاهش بخواهیم.انشاالله.صبح همه مردم ایرانم خوش.ای خدای یبایم.منم بنده سراپا گناهکارت.ایخالق م مرا دریاب.هر کجا برم مرا نمی شناسند ومراپناه ندهند.مرا دیوانه خوانند.ولی ای زیبایم مرا وقتی طفلی ناتوان بودم می شناختی چون خالقم بودی.اگه از سر ناچاری به در خانه روم .وپول ی درخواست کنم.با محنت فراوان حتی خراهر خودم باش منت گذارد.الهی تواونقدر به من دادی که بی محنت .که عمرم دارم خجالت زده درگاهتم. باز گناه میکنم.شرمنده ات نگاه عفو ومغفرتم.الهی ما وتمام جوانان دریاب.شکرت
    گویند کریم است و گنه می بخشد
    گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم
    ارسال Friday 15 January 2010 در 09:42AM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 02:59PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2021, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند