نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Monday 18 January 2016   #2
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: نقد و بررسي كتاب «كورش كبير» تاليف دكتر رضا شعباني

ب- فصل اول كتاب: مادها و ارتباط آنها با هخامنشيان



مستندات اصلي مولف در بررسي ارتباط ميان مادها با هخامنشيان در اين فصل، كماكان همان داده‌هاي مورخان يوناني و در راس آنها افسانه‌هاي هرودوت است. شعباني در پيش سخن كتاب نيز از «مورخان يوناني و بابلي مانند هرودوت، گزنفون، كتزياس و بروسوس» به عنوان كساني كه از كوروش ياد كرده‌اند، نام برده بود و در اين فصل تنها برمبناي داده‌هاي هرودوت و برخي تحقيقات جديد مانند ايران‌باستان پيرنيا و كوروش كبير هارولد لمب به عنوان تنها استنادات موجوديت شناخته شده فعلي تاريخ ماد، اين باور رايج را بازمي‌نگارد كه مادها هم همچون پارس‌ها آريايي بودند و كوروش از طريق تصاحب قدرت دستگاه ماد در زمان پادشاهي آستياگ -آخرين پادشاه ماد و پدربزرگ مادري كوروش- سلسله هخامنشي را بنيان مي‌گذارد. نخستين نكته‌اي كه در اين باره بايد برآن انگشت گذارد اين است كه كشفيات و داده‌هاي باستان‌شناسي به هيچ عنوان سندي دال بر وجود يك امپراطوري تقريبا 200 ساله و پهناور در مناطق غرب و شمال غربي ايران به دست نمي‌دهد و اطلاعات زبان‌شناختي موجود در كتيبه‌هاي بين‌النهرين، حداكثر به ذكر نام قبيله ماد يا «ماندايي» محدود و منحصر است. از همين رو براي مورخين و ايران‌شناسان «تكراري‌نويس» ما افسانه‌هاي بي‌سند و خيالي هرودت به ناگزير تنها مرجع و ماخذ براي تكرار تاريخ ماد به حساب مي‌آيند. داده‌هاي تاريخي ديگر مورخان يوناني بعد از هرودت مانند گزنفون و كتزياس هم هيچ كدام مستند تازه‌اي با خود ندارند و در بهترين حالت ذيل‌نويسي بر هرودوت را تشكيل مي‌دهند و كتاب «سيروپدي» گزنفون را نيز نمي‌توان چيزي بيش از يك رمان پندآموز ارزيابي نمود. ضمن آن‌كه طبق قول پيرنيا اصل نوشته‌هاي كتزياس و بروسوس نيز در دست نيست و نوشته‌هاي آنان از طريق مورخان بعدي و به صورت قطعات پراكنده به دست ما رسيده است.(5) بر تمام اين اشكالات اساسي اين نكات را نيز مي‌بايد اضافه كرد كه هنوز نحوه و چه گونگي رسيدن كتاب‌هاي مورخان يوناني و رومي (مربوط به ايرن) به زمان ما مشخص نيست، اصل و منشا نسخ خطي آثار آنان و چه گونگي تصحيح و ترجمه آنها براي ما علوم نمي‌باشد، هنوز هم يك ترجمه واحد و يكدست و مطمئن از هيچ كدام آنها وجود نداشته و غالب ترجمه‌هاي اين آثار به زبان هاي مختلف با يكديگر تفاوت دارند و اساسا بررسي هويت اصلي اين متون و تغييرات احتمالي آنها طي قرون متمادي همچنان با بي‌توجهي محققان روبروست. در چنين حالتي مورخان تكراري‌نويس از قبيل دكتر شعباني به جاي تحقيق برروي اين مسائل مهم و تعيين‌کننده، كوشش قلمي خود را صرف آميزش داده‌هاي هرودوت و پيرنيا و لمب با موهومات ذهن‌نژاد محور و سلطنت محور خويش مي‌كنند!



«مؤلفان يوناني و به تبع آنان، رومي، ترجيح داده‌اند كه تاريخ دودمان هخامنشي را در ارتباط با سلسله ماد كه با آنان هم ريشه و هم نژاد است، بنويسند و از افسانه‌هاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني درباره شيوه روي كارآمدن كوروش بزرگ و بسط و توسعه تشكيلات و سرزمين‌هاي متصرفي وي سخن بگويند».

(شعباني،13)


چنين مولفي به اين سوال نمي‌پردازد كه چرا «مولفان يوناني و به تبع آنان، رومي ترجيح داده‌اند كه تاريخ دودمان هخامنشي را در ارتباط با سلسله ماد... بنويسند»؟




از آن گذشته تبعيت شعباني از آريا محوري- همچنان كه ديديم- مادها را با هخامنشيان «هم ريشه و هم نژاد» مي‌داند و مطابق تخيل و باور ذهني خود معتقد است كه مورخان يوناني و ظاهرا رومي «از افسانه‌هاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني» در نگارش وقايع زمان كوروش بهره بردند اما ذكر نمي‌كند كه مستند اين افسانه‌هاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني كجاست، چه همان‌طور كه مي‌دانيم شاهنامه فردوسي به عنوان منبع و مرجع اصلي افسانه‌هاي مربوط به ايران باستان (و نه افسانه‌هاي مربوط به اقوام مختلف ايراني) ذكري از نام و حيات كوروش ندارد. در نتيجه باور به اين موهامات است كه شعباني در دنباله سخن خود ننتيجه مي‌گيرد:





«اين امر البته از حقيقت معقولي نيز حکايت مي‌كند كه هر دو قوم به هم پيوسته آريايي از گذشته‌هاي دور تا دست كم هزاره دوم پيش از ميلاد كه در سرزمين‌هاي خاص خويش سكني گزيده‌اند و مشخصات قبيله‌اي و حكومتي بالنسبه ويژه‌اي يافته‌اند، شرايط زيستي و اجتماعي و اخلاقي يكسان و مشتركي را تجربه كرده‌اند».
(شعباني،14)





****




شعباني چرايي تلاش هرودت- يا به قول خود او مورخان يوناني!- در معرفي كردن دستگاه قدرت ماد به عنوان خاستگاه قدرت كوروش را نيز مورد تامل و بازبيني قرار نمي‌دهد و با پيروي محض از گفته‌هاي هرودوت و موثق دانستن حتمي آنها به اين نتيجه مي‌رسد كه:





«اين كه مورخان يوناني، به نحوي از جابه‌جايي قدرت و دست به دست گشتن حكومت از مادها به پارسيان سخن مي‌گويند كه گويي اينان يكباره از هيچ‌چيز به همه چيز رسيده‌اند و بلافاصله تشكيلاتي چنان منسجم، نيرومند و استوار را به وجود آورده‌اند، بي‌شك كنايه از نزديكي مسلم قومي و نژادي و آدابي و خلقي هر دو طايفه آريايي دارد...».

(شعباني، 14)






دليل اصلي عدم تامل در نوشته‌هاي هرودوت از سوي شعباني و مورخان همفكر او مشخص است، زيرا هر نوع تامل عقلي و اسنادي در افسانه‌‌هاي هرودوت به تشكيك در آنها مي‌انجامد و در صورتي كه محقق از تاريخ هرودوت روي برگرداند، ناچار است به كتاب‌هاي تاريخي تورات و همعصر با دوره هخامنشيان استناد كند و آنگاه نه تنها بايد تاريخ دوره هخامنشيان و كاركرد تاريخي كوروش براي مردم ايران و بين‌النهرين را از زاوايه‌اي ديگر ببيند كه به مراتب مستندتر از قصه‌هاي هرودوت است، بلكه ناگزير است تا تمام باورها و ذهنيات مقدس خود را نيز به دور بريزد!(6) و همين امر دليل اصلي چسبيدن شعباني و همفكران او به قصه‌هاي كهنه و ساختگي رايج و پرهيز جدي از تامل در داده‌هاي باستان‌شناختي و داده‌هاي تاريخي كتاب مقدس است.





****


در دنباله آن مباحث شعباني تلاش مي‌كند تا كوروش و هخامنشيان مهاجر و مهاجم به ايران و بين‌النهرين را به تمدن‌هاي بومي و كهن فلات ايران پيوند دهد و در اين راستا برخي از اين تمدن‌ها مانند «تمدن سيلك‌ كاشان، شهداد كرمان، شهر سوخته سيستان، چشمه علي دامغان، ايلام كهن و ماننايي» را بازهم بدون هيچ سند و مدرك تاريخي، يا «مهاجر» و يا «آريايي» مي‌خواند و براي اثبات آريايي بودن تعدادي از آنها، برآثار مربوط به نيمه هزاره دوم قبل از ميلاد كه از آنان برجاي مانده است، تاكيد مي‌كند تا دوره آنها با عصر مهاجرت فرضي اقوام آريايي به ايران همزمان شود! و هدف شعباني از آن «صحنه‌سازي»ها اين است كه در نهايت برناشناختگي كوروش سرپوش گذاشته و برتري فرض شخصيت كوروش را ناشي از قدمت تمدن قوم و تبار او بداند!!:



«اين كه بسياري از پژوهش‌گران غربي، سابقه تاريخي حضور عناصر مادي و پارسي را ... به اواخر هزاره‌ دوم و یا اوایل هزاره ی اول پيش از ميلاد رسانده‌اند تا يك اندازه، به واسطه قلت كاوش‌هاي باستان‌شناسي و ضعف منابع مطمئني است كه در دست است.[؟!] زحمات باستان‌شناسان ايراني در خلال سال‌هاي اخير نشان داده است كه مناطق وسيعي از ايران به وسيله سكنه آريايي آن[؟!] متصرف شده و تا اين‌جا دست‌كم از 1500 پيش از ميلاد آثار دست ساخته‌هاي پيش رفته و فرهنگ زنده و مترقي آنان را به خود ديده است. در تپه ی اوزبكي هشتگرد ... همين حدود قدمت مشهود است... غرض اين است كه امتيازات اخلاقي كوروش بزرگ پيش از هر چيز حكايت از فرهنگ ريشه‌دار و ژرف و رشد يافته‌اي دارد كه يقينا در ادوار پيش از زندگي اين مرد نامدار شكل گرفته و با گذشته ايام صيقل پذيرفته، تا اين‌كه در وجود چنان انسان بلند پايه‌اي كه فخر همه آفاق و روزگاران است، تجسم كامل پيدا كرده است.»
(شعباني، 17)





****


ج-فصل دوم كتاب: خاندان هخامنشي و آغاز زندگي كوروش




در مطالب ابتداي فصل دوم كتاب نيز شعباني تلاش دارد تا در غياب اسناد و مدارك، براساس ذهنيات خود براي هخامنشيان قدمت و ديرينگي دست و پا كند و در عين طفره رفتن از اذعان به نوظهور بودن قدرت هخامنشيان در منطقه خاورميانه، از بررسي دلايل اين نوظهور بودن هم عميقا پرهيز نمايد تا باورهاي شوونيستي‌اش كه باعث شده بينديشد «كوروش از دودمان پاسارگادهاي شهرنشين بوده و در زمره نجيب‌ترين و برجسته‌ترين اقوام پارسي به شمار مي‌رفته است»(7)، دچار خدشه نگردد:





«تعلقي كه شاهان هخامنشي به محيط و مسكن مالوف خويش نشان مي‌دادند و در همان معدود كتيبه‌ها و آثاري كه به طور مستقيم از آنان باقي مانده آشكار است[؟!]، كنايه از شناختي ديرپا و سازگار با كل منطقه وسيع پارس كهن دارد و از احساسات دروني شده قرن‌هاي طولاني اقامت آنان سخن مي‌گويد. در همان حال پيوستگي‌هاي تثبيت شده[؟!] و هويت يافته ی تاريخي آنها با ديگر اقوام ايراني جا گرفته در سرتاسر فلات ايران هم ماخوذ از پشتوانه‌هاي زباني، فرهنگي، عقيدتي، اخلاقي و قومي مردمي است كه اگر نه پيش‌تر دست‌كم در خلال نزديك به دو سده و نيم فرمانروايي بي‌چون و چراي سلسله مزبور، يك جهتي و همداستاني و وحدت آريايي خود را كسب كرده بودند[!]». (شعباني، 24)





از كشفيات محيرالعقول اين قبيل مورخان سفره «هخامنشيان ستايي» يكي هم اين است كه مي‌توانند به صورتي آشكار، تعلق شاهان هخامنشي به مسكن خود و شناخت ديرپاي آنان با منطقه پارس را (كه طبق كتيبه داريوش در بيستون تنها از زمان حضور هخامنشيان صاحب اين نام مي‌شود!)، از طريق همان معدود كتيبه‌ها و آثار شاهان هخامنشي دريابند!





ظاهرا شعباني نمي‌داند كه ساخت يك بناي سنگي وسيع در منطقه‌اي با آب و هواي متغيير كه نمي‌توان دماي درون آن را كنترل كرد و درست به همين دليل ساخت چنين بنايي براي اولين و آخرين بار در تاريخ ايران تنها از سوي شاهان هخامنشي صورت گرفته است، خود مي‌تواند دليل اصلي بيگانگي شاهان هخامنشي با آن به اصطلاح مسكن مالوف آنان باشند! وجود جملات غلط و پوچ از نظر محتوا در ميان كتيبه‌هاي تخت جمشيد نيز كه تنها به كار تمسخر اين شاهان مي‌آيد، مي‌تواند از يك سو، تعابير «شناخت ديرپا» ی هخامنشيان از منطقه پارس و «احساسات دروني شده قرن‌هاي طولاني اقامت آنان» را به طنز مطلق شبيه سازد و از سوي ديگر تعبير «پيوستگي‌هاي تثبيت شده آنها با ديگر اقوام ايران» را در شمار مستندات بي‌خبري و «تاريخ بافي» گوينده آن درآورد، چرا كه كاتبان اين اقوام ايراني در تخت جمشيد، با نگارش جملات بي‌سر و ته عملا و عمدا به تمسخر حاكمان نظامي نوظهور خود دست يازيده‌اند!(8)



****


همچنين شعباني اين نتيجه را به دست مي‌دهد كه حاكميت بي‌چون و چراي هخامنشيان براقوام ساكن در ايران طي نزديك به دو سده و نيم باعث شده است تا تمام اقوام ايراني و حتي مثلا ايلاميان غيرآريايي نيز به يك وحدت آريايي برسند! و اگر منظور مولف از «فرمانروايي بي‌چون و چرا»ي هخامنشيان، پذيرش حاكميت مطلق و بدون اعتراض آنان از سوي ساكنان ايران باشد، در آن صورت فقط شرح مفصل شورش‌هاي مردم ايران و بين‌النهرين عليه سلطه هخامنشيان در ابتداي عمر اين سلسله كه از سوي داريوش در كتيبه بيستون ثبت و ضبط شده است، اين نوع دريافت و نتيجه‌گيري را برباد مي‌دهد!


شعباني سپس مي‌نويسد:



«به عبارت ديگر، كوروش بزرگ و سلسله‌اي كه او جهاني شدنش را بنياد نهاد حافظ منافع همه ايرانيان مستقر در نجد پهناور ايران و مبشر و مبين مجموعه آداب و اصول انساني بي‌نظيري بود كه به مرور ايام در وجود فردفرد ايرانيان نهان و نهادينه شده بود و تنها در انتظار ناجي نيرومند و مظهر كامل عياري مي‌نمود كه اراده و عزم ملي ايرانيان[؟!] را براي قبول مسئوليت جهانداري و ارائه تصويري كامل از خصوصيات ايراني نشان دهد». (شعباني، 24)



اما تنها چند سطر بعد و بي‌توجه به اين فرمايش موكد شده، به هنگام صحبت از زمان جا به جايي قدرت مادها با نواده ی آژيدهاك يعني كوروش مي‌نويسد:





«يك نكته محرز است كه كوروش پيش از دست زدن به چنان اقدام بزرگي [نبرد با آژيدهاك آخرين پادشاه ماد] كه با سه جنگ و خونريزي عمده همراه بود...».

(شعباني، 24)






كه در اين حالت فقط مي‌بايد از مولف پرسيد انتظار ناجي نيرومند از سوي فرد فرد ايرانيان چه احتياجي به جنگ و خونريزي دارد؟!
پايان اين فصل نيز به يكي ديگر از كشفيات و نتايج تخيلي مولف اختصاص دارد كه طي آن شعباني چنين مي‌گويد:



«البته نظير اين تحولات [انتقال طبيعي و منطقي قدرت مادها به پارس‌ها]در حوزه‌هاي مدني ديگري نيز كه متعاقبا تحت تسلط پارسي‌ها درمي‌آمدند صورت گرفت، چنان كه بابل، سارد، مصر و غيره نيز حكومت جهاني ايرانيان را به رغبت پذيرا شدند و با حضور مستمر و مثبت خود در بناي امپراتوري، آن را، پل ارتباطي و مياني تمدن‌هاي شرق و غرب عالم كردند».

(شعباني،26)



و به اين ترتيب شعباني براي ما مشخص مي‌نمايد كه مردم سرزمين‌هاي ليدي، بابل، مصر و غيره با كمال ميل و به اشتياق خواهان تسلط هخامنشيان يا به زعم شعباني ايرانيان بودند و چه بسا اساسا كوروش و بعد از او داريوش و كمبوجيه و ساير شاهان هخامنشي تا پايان عمر اين سلسله هيچ جنگي براي فتح و يا سركوب شورش مردم اين سرزمين‌ها انجام ندادند! و اگر مختصر جنگي هم صورت گرفت، به خاطر وجود شاهان بدجنس و بي‌كفايتي! نظير نبونيد امپراتور بابل و حاكمان نفع‌طلب و خودخواهي! مانند كرزوس پادشاه سارد بود كه نمي‌خواستند به خواست ملت‌هاي خود گردن نهند و سيادت كوروش نيك‌خواه و ناجي مورد انتظار همه را بپذيرند!!! به راستي كه چنين مكاتب تاريخ‌نگاري‌هاي شوونيستي و سلطنت محور- كه خواننده را به ياد تبليغات چاپلوسانه و مسخره زمان محمدرضا شاه پهلوي (شاهنشاه آريامهر!) مي‌اندازد- محصولاتي مهوع‌تر از قماش نوشته‌هاي فوق نمي‌تواند به بار بياورد! (ادامه دارد)




¤ نوشته شده توسط عارف گلسرخی
[ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴ ساعت: ۰۹:۰۰ ] - [ چاپ کن ] - [ http://www.naria.ir ]
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان

آخرين ويرايش ناصر پورپیرار ، Tuesday 19 January 2016 در 11:04AM.
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول